مثنوی · پروین اعتصامی
بنفشه
1
بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش
که بیگه از چمن آزرد و زود روی نهفت
2
جواب داد که ما زود رفتنی بودیم
چرا که زود فسرد آن گلی که زود شکفت
3
کنون شکسته و هنگام شام، خاک رهم
تو خود مرا سحر از طرف باغ خواهی رفت
4
غم شکستگیم نیست، زانکه دایه دهر
بروز طفلیم از روزگار پیری گفت
5
ز نرد زندگی ایمن مشو که طاسک بخت
هزار طاق پدید آرد از پی یک جفت
6
به جرم یک دو صباحی نشستن اندر باغ
هزار قرن در آغوش خاک باید خفت
7
خوش آن کسیکه چو گل، یک دو شب به گلشن عمر
نخفت و شبرو ایام هر چه گفت، شنفت