کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

دو همراز

1

در آبگیر، سحرگاه بط بماهی گفت

که روز گشت و شنا کردن و جهیدن نیست

2

بساط حلقه و دامست یکسر این صحرا

چنین بساط، دگر جای آرمیدن نیست

3

ترا همیشه ازین نکته با خبر کردم

ولیک، گوش ترا طاقت شنیدن نیست

4

هزار مرتبه گفتم که خانه صیاد

مکان ایمنی و خانه برگزیدن نیست

5

من از میان بروم، چون خطر شود نزدیک

تو چون کنی، که ترا قدرت پریدن نیست

6

هزار چشمه روشن، هزار برکه پاک

بهای یک رگ و یکقطره خون چکیدن نیست

7

بگفت منزل مقصود آنچنان دور است

که فکر کوته ما را بدان رسیدن نیست

8

هزار رشته، برین کارگاه می پیچند

ولی چه سود، که هر دیده بهر دیدن نیست

9

ز خرمن فلک، ایدوست خوشه ای نبری

که غنچه و گل این باغ، بهر چیدن نیست

10

اگر ز آب گریزی، بخشکیت بزنند

ازین حصار، کسی را ره رهیدن نیست

11

به پرتگاه قضا، مرکب هوی و هوس

سبک مران که مجال عنان کشیدن نیست

12

بپای گلبن زیبای هستی، این همه خار

برای چیست، اگر از پی خلیدن نیست

13

چنان نهفته و آهسته می نهند این دام

که هیچ فرصت ترسیدن و رمیدن نیست

14

سموم فتنه، چو باد سحرگهی نسوزد

بجز نشان خرابی، در آن وزیدن نیست

15

چو من بخاک تپیدم، تو سوختی بشرار

دگر حدیث شنا کردن و چمیدن نیست

16

براه گرگ حوادث، شبان بخواب رود

چو خفت، گله چه داند گه چریدن نیست

17

برید و دوخت قبای من و تو درزی چرخ

ز هم شکافتن و طرح نو بریدن نیست

18

متاع حادثه، روزی بقهر بفروشند

چه غم خورند که ما را سر خریدن نیست

متن شعر کپی شد.