کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

دیدن و نادیدن

1

شبی بمردمک چشم، طعنه زد مژگان

که چند بی سبب از بهر خلق کوشیدن

2

همیشه بار جفا بردن و نیاسودن

همیشه رنج طلب کردن و نرنجیدن

3

ز نیک و زشت و گل و خار و مردم و حیوان

تمام دیدن و از خویش هیچ نادیدن

4

چو کارگر شده ای، مزد سعی و رنج تو چیست

بوقت کار، ضروری است کار سنجیدن

5

ز بزم تیره خود، روشنی دریغ مدار

که روشنست ازین بزم، رخت برچیدن

6

جواب داد که آئین کاردانان نیست

بخواب جهل فزودن، ز کار کاهیدن

7

کنایتی است درین رنج روز خسته شدن

اشارتی است درین کار شب نخوابیدن

8

مرا حدیثی هوی و هوس مکن تعلیم

هنروران نپسندند خود پسندیدن

9

نگاهبانی ملک تن است پیشه چشم

چنانکه رسم و ره پاست ره نوردیدن

10

اگر پی هوس و آز خویش میگشتم

کنون نبود مرا دیده، جای گردیدن

11

بپای خویش نیفکنده روشنی هرگز

اگر چه کار چراغ است نور بخشیدن

12

نه آگهیست، ز حکم قضا شدن دلتنگ

نه مردمی است، ز دست زمانه نالیدن

13

مگو چرا مژه گشتم من و تو مردم چشم

ازین حدیث، کس آگه نشد بپرسیدن

14

هزار مسئله در دفتر حقیقت بود

ولی دریغ، که دشوار بود فهمیدن

15

ز دل تپیدن و از دیده روشنی خواهند

ز خون دویدن و از اشک چشم، غلتیدن

16

ز کوه و کاه گرانسنگی و سبکباری

ز خاک صبر و تواضع، ز باد رقصیدن

17

سپهر، مردم چشمم نهاد نام از آن

که بود خصلتم، از خویش چشم پوشیدن

18

هزار قرن ندیدن ز روشنی اثری

هزار مرتبه بهتر ز خویشتن دیدن

19

هوای نفس چو دیویست تیره دل، پروین

بتر ز دیو پرستی است، خودپرستیدن

متن شعر کپی شد.