مثنوی · پروین اعتصامی
سرو سنگ
1
نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی
یکی را بسر کوفت، روزی بمعبر
2
شد از رنج رنجور و از درد نالان
بپیچید و گردید چون مار چنبر
3
دویدند جمعی پی دادخواهی
دریدند دیوانه را جامه در بر
4
کشیدند و بردندشان سوی قاضی
که این یک ستمدیده بود، آن ستمگر
5
ز دیوانه و قصه سر شکستن
بسی یاوه گفتند هر یک بمحضر
6
بگفتا همان سنگ، بر سر زنیدش
جز این نیست بدکار را مزد و کیفر
7
بخندید دیوانه زان دیورائی
که نفرین برین قاضی و حکم و دفتر
8
کسی میزند لاف بسیار دانی
که دارد سری از سر من تهی تر
9
گر اینند با عقل و رایان گیتی
ز دیوانگانش چه امید، دیگر
10
نشستند و تدبیر کردند با هم
که کوبند با سنگ، دیوانه را سر