مثنوی · پروین اعتصامی
صاف و درد
1
غنچه ای گفت به پژمرده گلی
که ز ایام، دلت زود آزرد
2
آب، افزون و بزرگست فضا
ز چه رو، کاستی و گشتی خرد
3
زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی
نه فتاد و نه شکست و نه فسرد
4
گفت، زنگی که در آئینه ماست
نه چنانست که دانند سترد
5
دی، می هستی ما صافی بود
صاف خوردیم و رسیدیم به درد
6
خیره نگرفت جهان، رونق من
بگرفتش ز من و بر تو سپرد
7
تا کند جای برای تو فراخ
باغبان فلکم سخت فشرد
8
چه توان گفت به یغماگر دهر
چه توان کرد، چو میباید مرد
9
تو بباغ آمدی و ما رفتیم
آنکه آورد ترا، ما را برد
10
اندرین دفتر پیروزه، سپهر
آنچه را ما نشمردیم، شمرد
11
غنچه، تا آب و هوا دید شکفت
چه خبر داشت که خواهد پژمرد
12
ساقی میکده دهر، قضاست
همه کس، باده ازین ساغر خورد