کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

صاف و درد

1

غنچه ای گفت به پژمرده گلی

که ز ایام، دلت زود آزرد

2

آب، افزون و بزرگست فضا

ز چه رو، کاستی و گشتی خرد

3

زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی

نه فتاد و نه شکست و نه فسرد

4

گفت، زنگی که در آئینه ماست

نه چنانست که دانند سترد

5

دی، می هستی ما صافی بود

صاف خوردیم و رسیدیم به درد

6

خیره نگرفت جهان، رونق من

بگرفتش ز من و بر تو سپرد

7

تا کند جای برای تو فراخ

باغبان فلکم سخت فشرد

8

چه توان گفت به یغماگر دهر

چه توان کرد، چو میباید مرد

9

تو بباغ آمدی و ما رفتیم

آنکه آورد ترا، ما را برد

10

اندرین دفتر پیروزه، سپهر

آنچه را ما نشمردیم، شمرد

11

غنچه، تا آب و هوا دید شکفت

چه خبر داشت که خواهد پژمرد

12

ساقی میکده دهر، قضاست

همه کس، باده ازین ساغر خورد

متن شعر کپی شد.