مثنوی · پروین اعتصامی
کاروان چمن
1
گفت با صید قفس، مرغ چمن
که گل و میوه، خوش و تازه رس است
2
بگشای این قفس و بیرون آی
که نه در باغ و نه در سبزه، کس است
3
گفت، با شبرو گیتی چکنم
که سحر دزد و شبانگه عسس است
4
ای بسا گوشه، که میدان بلاست
ای بسا دام، که در پیش و پس است
5
در گلستان جهان، یک گل نیست
هر کجا مینگرم، خار و خس است
6
همچو من، غافل و سرمست مپر
قفس، آخر نه همین یک قفس است
7
چرخ پست است، بلندش مشمار
اینکه دیدیش چو عنقا، مگس است
8
کاروان است گل و لاله بباغ
سبزه اش اسب و صبایش جرس است
9
ز گرفتاری من، عبرت گیر
که سرانجام هوی و هوس است
10
حاصل هستی بیهوده ما
آه سردی است که نامش نفس است
11
چشم دید این همه و گوش شنید
آنچه دیدیم و شنیدیم بس است