مثنوی · پروین اعتصامی
کوته نظر
1
شمع بگریست گه سوز و گداز
کاز چه پروانه ز من بیخبر است
2
بسوی من نگذشت، آنکه همی
سوی هر برزن و کویش گذر است
3
بسرش، فکر دو صد سودا بود
عاشق آنست که بی پا و سر است
4
گفت پروانه پر سوخته ای
که ترا چشم، بایوان و در است
5
من بپای تو فکندم دل و جان
روزم از روز تو، صد ره بتر است
6
پر خود سوختم و دم نزدم
گر چه پیرایه پروانه، پر است
7
کس ندانست که من میسوزم
سوختن، هیچ نگفتن، هنر است
8
آتش ما ز کجا خواهی دید
تو که بر آتش خویشت نظر است
9
به شرار تو، چه آب افشاند
آنکه سر تا قدم، اندر شرر است
10
با تو میسوزم و میگردم خاک
دگر از من، چه امید دگر است
11
پر پروانه ز یک شعله بسوخت
مهلت شمع ز شب تا سحر است
12
سوی مرگ، از تو بسی پیشترم
هر نفس، آتش من بیشتر است
13
خویشتن دیدن و از خود گفتن
صفت مردم کوته نظر است