مثنوی · پروین اعتصامی
گریه بی سود
1
باغبانی، قطره ای بر برگ گل
دید و گفت این چهره جای اشک نیست
2
گفت، من خندیده ام تا زاده ام
دوش، بر خندیدنم بلبل گریست
3
من، همی خندم برسم روزگار
کاین چه ناهمواری و ناراستیست
4
خنده ما را، حکایت روشن است
گریه بلبل، ندانستم ز چیست
5
لحظه ای خوش بوده ایم و رفته ایم
آنکه عمر جاودانی داشت، کیست
6
من اگر یک روزه، تو صد ساله ای
رفتنی هستیم، گر یک یا دویست
7
درس عبرت خواند از اوراق من
هر که سوی من، بفکرت بنگریست
8
خرمم، با آنکه خارم همسر است
آشنا شد با حوادث، هر که زیست
9
نیست گل را، فرصت بیم و امید
زانکه هست امروز و دیگر روز نیست