مثنوی · پروین اعتصامی
ناتوان
1
جوانی چنین گفت روزی به پیری
که چون است با پیریت زندگی
2
بگفت اندرین نامه حرفی است مبهم
که معنیش جز وقت پیری ندانی
3
تو، به کز توانائی خویش گوئی
چه میپرسی از دوره ناتوانی
4
جوانی نکودار، کاین مرغ زیبا
نماند در این خانه استخوانی
5
متاعی که من رایگان دادم از کف
تو گر میتوانی، مده رایگانی
6
هر آن سرگرانی که من کردم اول
جهان کرد از آن بیشتر، سرگرانی
7
چو سرمایه ام سوخت، از کار ماندم
که بازی است، بی مایه بازارگانی
8
از آن برد گنج مرا، دزد گیتی
که در خواب بودم گه پاسبانی