مثنوی · پروین اعتصامی
نکوهش بیجا
1
سیر، یک روز طعنه زد به پیاز
که تو مسکین چقدر بد بوئی
2
گفت، از عیب خویش بی خبری
زان ره از خلق، عیب میجوئی
3
گفتن از زشتروئی دگران
نشود باعث نکوروئی
4
تو گمان میکنی که شاخ گلی
بصف سرو و لاله میروئی
5
یا که همبوی مشک تاتاری
یا ز ازهار باغ مینوئی
6
خویشتن، بی سبب بزرگ مکن
تو هم از ساکنان این کوئی
7
ره ما، گر کج است و ناهموار
تو خود، این ره چگونه میپوئی
8
در خود، آن به که نیکتر نگری
اول، آن به که عیب خود گوئی
9
ما زبونیم و شوخ جامه و پست
تو چرا شوخ تن نمیشوئی