کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۸۲ - تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است...

1

تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است

در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است

2

در عشق درد خود را هرگز کران نبینی

زیرا که عشق جانان دریای بی کران است

3

تا چند جویی آخر از جان نشان جانان

در باز جان و دل را کین راه بی نشان است

4

تا کی ز هستی تو کز هستی تو باقی

گر نیست بیش مویی صد کوه در میان است

5

هر جان که در ره آمد لاف یقین بسی زد

لیکن نصیب جان زان پندار یا گمان است

6

اندیشه کن تو با خود تا در دو کون هرگز

یک قطره آب تیره دریا کجا بدان است

7

رند شراب خواره، چون مست مست گردد

گوید که هر دو عالم در حکم من روان است

8

لیکن چو باهش آید در خود کند نگاهی

حالی خجل بماند داند که نه چنان است

9

عطار مست عشقی از عشق چند لافی

گر طالبی فنا شو مطلوب بس عیان است

متن شعر کپی شد.