کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۱۰ - ای دل ز جان در آی که جانان پدید نیست...

1

ای دل ز جان در آی که جانان پدید نیست

با درد او بساز که درمان پدید نیست

2

حد تو صبرکردن و خون خوردن است و بس

زیرا که حد وادی هجران پدید نیست

3

در زیر خاک چون دگران ناپدید شو

این است چاره تو چو جانان پدید نیست

4

ای مرد کندرو چه روی بیش ازین ز پیش

چندین مرو ز پیش که پیشان پدید نیست

5

با پاسبان درگه او های و هوی زن

چون طمطراق دولت سلطان پدید نیست

6

ای دل یقین شناس که یک ذره سر عشق

در ضیق کفر و وسعت ایمان پدید نیست

7

فانی شو از وجود و امید از عدم ببر

کان چیز کان همی طلبی آن پدید نیست

8

از اصل کار ، جان تو کی با خبر شود

کانجا که اصل کار بود جان پدید نیست

9

جان ناپدید آمد و در آرزوی جان

از بس که سوخت این دل حیران پدید نیست

10

عطار را اگر دل و جان ناپدید شد

نبود عجب که چشمه حیوان پدید نیست

متن شعر کپی شد.