غزل · عطار
غزل شماره ۱۷۰ - تا زلف تو همچو مار می پیچد...
1
تا زلف تو همچو مار می پیچد
جان بی دل و بی قرار می پیچد
2
دل بود بسی در انتظار تو
در هر پیچی هزار می پیچد
3
زان می پیچم که تاج را چندین
زلف تو کمندوار می پیچد
4
بس جان که ز پیچ حلقه زلفت
در حلقه بی شمار می پیچد
5
بس دل که ز زلف تابدار تو
چو زلف تو تابدار می پیچد
6
بس تن که ز بار عشق یک مویت
بی روی تو زیر دار می پیچد
7
تو می گذری ز ناز بس فارغ
و او بر سر دار زار می پیچد
8
هر دل که شکار زلف تو گردد
جان می دهد و چو مار می پیچد
9
ترکانه و چست هندوی زلفت
بس نادره در شکار می پیچد
10
هر دل که ز دام زلف تو بجهد
زان چهره چون نگار می پیچد
11
چون می پیچد فرید بپذیرش
زیرا که به اضطرار می پیچد