غزل · عطار
غزل شماره ۱۹۵ - هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمی برد...
1
هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمی برد
وآنچه نشان پذیر نی، این سخن آن نمی برد
2
گفت زبان ز سر بنه خاک بباش و سر بنه
زانک ز لطف این سخن، گفت زبان نمی برد
3
در دل مرد جوهری است از دوجهان برون شده
پی چو بکرده اند گم کس پی آن نمی برد
4
ماه رخا رخ تو را پی نبرد به هیچ روی
هر که به ذوق نیستی راه به جان نمی برد
5
زنده بمردم از غمت خام بسوختم ز تو
تا به کی این فغان برم نیز فغان نمی برد
6
یک سر موی ازین سخن باز نیاید آن کسی
کو بدر تو عقل را موی کشان نمی برد
7
آنچه فرید یافتست از ره عشق ساعتی
هیچ کسی به عمر خود با سر آن نمی برد