غزل · عطار
غزل شماره ۲۴۱ - از سر زلف دلکشت بوی به ما نمی رسد...
1
از سر زلف دلکشت بوی به ما نمی رسد
بوی کجا به ما رسد چون به صبا نمی رسد
2
روز به شب نمی رسد تا ز خیال زلف تو
بر دل من ز چارسو خیل بلا نمی رسد
3
بوک دعای من شبی در سر زلف تو رسد
چون من دلشکسته را بیش دعا نمی رسد
4
می رسد از دو جزع تو تیر بلا به جان من
گرچه صواب نیست آن هیچ خطا نمی رسد
5
در عجبم که دست تو چون به همه جهان رسد
چیست سبب که یک نفس سوی وفا نمی رسد
6
خاک توییم لاجرم در ره عشق تو ز ما
گرد برآمد و ز تو بوی به ما نمی رسد
7
رحم کن ای مرا چو جان بر دل آنکه در رهت
می نرهد ز درد تو وز تو دوا نمی رسد
8
گرچه فرید فرد شد در طلب وصال تو
وصل تو کی بدو رسد چون به سزا نمی رسد