غزل · عطار
غزل شماره ۲۶۹ - قوت بار عشق تو مرکب جان نمی کشد...
1
قوت بار عشق تو مرکب جان نمی کشد
روشنی جمال تو هر دو جهان نمی کشد
2
بار تو چون کشد دلم گرچه چو تیر راست شد
زانکه کمان چون تویی بازوی جان نمی کشد
3
کون و مکان چه می کند عاشق تو که در رهت
نعره عاشقان تو کون و مکان نمی کشد
4
نام تو و نشان تو چون به زبان برآورم
زانکه نشان و نام تو نام و نشان نمی کشد
5
راه تو چون به سرکشم زانکه ز دوری رهت
راه تو از روندگان کس به کران نمی کشد
6
در ره تو به قرن ها چرخ دوید و دم نزد
تا ره تو به سر نشد خود به میان نمی کشد
7
گشت فرید در رهت سوخته همچو پشه ای
زانکه ز نور شمع تو ره به عیان نمی کشد