غزل · عطار
غزل شماره ۳۲۸ - زلف تو که فتنه جهان بود...
1
زلف تو که فتنه جهان بود
جانم بربود و جای آن بود
2
هر دل که زعشق تو خبر یافت
صد جانش به رایگان گران بود
3
مرده دل آن کسی که او را
در عشق تو زندگی به جان بود
4
گفتم دل خویش خون کنم من
کز دست دلم بسی زیان بود
5
ناگاه کشیده داشت دستم
چون پای غم تو در میان بود
6
گر من دادم امان دلم را
دل را ز غم تو کی امان بود
7
گفتم که دهان تو ببینم
خود از دهنت که را نشان بود
8
هرگز نرسید هیچ جایی
آن را که غم چنان دهان بود
9
گفتی که چگونه ای تو بی من
دانی تو که بی تو چون توان بود
10
ز آنروز که یک زمانت دیدم
صد ساله غمم به یک زمان بود
11
بر خاک درت نشسته عطار
تا بود ز عشق جان فشان بود