غزل · عطار
غزل شماره ۴۹۳ - منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم...
1
منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم
شدم بر بام بتخانه درین عالم ندا کردم
2
صلای کفر در دادم شما را ای مسلمانان
که من آن کهنه بت ها را دگر باره جلا کردم
3
از آن مادر که من زادم، دگر باره شدم جفتش
از آنم گبر می خوانند که با مادر زنا کردم
4
به بکری زادم از مادر از آن عیسیم می خوانند
که من این شیر مادر را دگر باره غذا کردم
5
اگر عطار مسکین را درین گبری بسوزانند
گوا باشید ای مردان که من خود را فنا کردم