غزل · عطار
غزل شماره ۵۷۸ - چشم از پی آن دارم تا روی تو می بینم...
1
چشم از پی آن دارم تا روی تو می بینم
دل را همه میل جان با سوی تو می بینم
2
تا جان بودم در تن رو از تو نگردانم
زیرا که حیات جان باروی تو می بینم
3
بس عاشق سرگردان از عشق تو لب برجان
آواره ز خان و مان بر بوی تو می بینم
4
از عشق تو نشکیبم گر خوانی و گر رانی
زیرا که دل افتاده در کوی تو می بینم
5
هر جا که یکی بیدل از عشق تو بی حاصل
سرگشته و بی منزل سر کوی تو می بینم
6
آن دل که بود سرکش گشته است اسیر عشق
اندر خم چوگانت چون گوی تو می بینم
7
گفتم که مگر کلی وصل تو بدانستم
صد جان و دل خود را یک موی تو می بینم
8
عطار مگر روزی ترکیش بود درسر
کامروز به عشق اندر هندوی تو می بینم