غزل · عطار
غزل شماره ۵۸۰ - به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینم...
1
به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی بینم
2
در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او
ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی بینم
3
چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی دانم
چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی بینم
4
درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان
ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی بینم
5
به خون جان من جانان ندانم دست آلاید
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی بینم
6
دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی
که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی بینم
7
برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی
که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی بینم