کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۷۴۲ - ای که ز سودای عشق بی سر و پا مانده ای...

1

ای که ز سودای عشق بی سر و پا مانده ای

بر سر این راه دور خفته چرا مانده ای

2

ای دل غافل بدانک منتظر توست دوست

آه که آگه نه ای کز که جدا مانده ای

3

جمله مردان راه، راه گرفتند پیش

زان همه چون کس نماند پس تو که را مانده ای

4

هیچ وفا نبودت گر بودت صبر ازو

جان و دل ایثار کن گر به وفا مانده ای

5

خفته غفلت شدی می نشناسی که تو

از پی هستی خویش در چه بلا مانده ای

6

هستی تو بند توس نیستیی برگزین

زانکه لقا رو نبست تا به بقا مانده ای

7

دوش درآمد به جان سلطنت عشق و گفت

درد تو خواهیم ما تا تو گدا مانده ای

8

عافیت و عشق ما نیست بهم سازگار

هیچ ممان آن خویش گر تو به ما مانده ای

9

ای دل عطار خیز نیستیی برگزین

زانکه ز هستی خویش بی سر و پا مانده ای

متن شعر کپی شد.