کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت عمر که مخواست خلافت را بفروشد

1

چون عمر پیش اویس آمد به جوش

گفت افکندم خلافت در فروش

2

این خلافت گر خریداری بود

می فروشم گر به دیناری بود

3

چون اویس این حرف بشنید از عمر

گفت تو بگذار و فارغ در گذر

4

تو بیفکن، هرک راباید، ز راه

باز برگیرد شود در پیشگاه

5

چون خلافت خواست افکندن امیر

آن زمان برخاست از یاران نفیر

6

جمله گفتندش مکن ای پیشوا

خلق را سرگشته از بهر خدا

7

عهده در گردنت صدیق کرد

آن نه بر عمیا که بر تحقیق کرد

8

گر تو می پیچی سر از فرمان او

این زمان از تو برنجد جان او

9

چون شنید این حجت محکم عمر

کار ازین حجت برو شد سخت تر

متن شعر کپی شد.