کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت چوب خوردن بلال

1

خورد بر یک جایگه روزی بلال

بر تن باریک صد چوب و دوال

2

خون روان شد زو ز چوب بی عدد

هم چنان می گفت احد می گفت احد

3

گر شود در پای خاری ناگهت

حب و بغض کس نماند در رهت

4

آنک او در دست خاری مبتلاست

زو تصرف در چنان قومی خطاست

5

چون چنان بودند ایشان تو چنین

چند خواهی بود حیران تو چنین

6

از زفافت بت پرستان رسته اند

وز زبان تو صحابه خسته اند

7

در فضولی می کنی دیوان سیاه

گوی بردی گر زفان داری نگاه

متن شعر کپی شد.