کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

سخنی ازرابعه

1

زو یکی پرسید کای صاحب قبول

تو چه می گویی ز یاران رسول

2

گفت من از حق نمی آیم به سر

کی توانم داد از یاران خبر

3

گرنه در حق جان و دل گم دارمی

یک نفس پروای مردم دارمی

4

آن نه من بودم که در سجده گهی

خار در چشمم شکست اندر رهی

5

بر زمین خونم روان شد از بصر

من ز خون خویش بودم بی خبر

6

آنک او را این چنین دردی بود

کی دل کار زن و مردی بود

7

چون نبودم تا که بودم خودشناس

دیگری را کی شناسم در قیاس

8

تو درین ره نه خدا و نه رسول

دست کوته کن ازین رد و قبول

9

تو کفی خاکی درین ره خاک شو

از تبرا و تولا پاک شو

10

چون کفی خاکی سخن از خاک گوی

جمله را تو پاک دان و پاک گوی

متن شعر کپی شد.