کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

مجمع مرغان

1

مرحبا ای هدهد هادی شده

در حقیقت پیک هر وادی شده

2

ای به سر حد سبا سیر تو خوش

با سلیمان منطق الطیر تو خوش

3

صاحب سر سلیمان آمدی

از تفاخر تاجور زان آمدی

4

دیو را در بند و زندان باز دار

تا سلیمان را تو باشی رازدار

5

دیو را وقتی که در زندان کنی

با سلیمان قصد شادروان کنی

6

خه خه ای موسیچه موسی صفت

خیز موسیقار زن در معرفت

7

گردد از جان مرد موسیقی شناس

لحن موسیقی خلقت را سپاس

8

همچو موسی دیده آتش ز دور

لاجرم موسیچه بر کوه طور

9

هم ز فرعون بهیمی دور شو

هم به میقات آی و مرغ طور شو

10

پس کلام بی زفان و بی خروش

فهم کن بی عقل بشنو نه به گوش

11

مرحبا ای طوطی طوبی نشین

حله درپوشیده طوقی آتشین

12

طوق آتش از برای دوزخیست

حله از بهر بهشتی و سخیست

13

چون خلیل آن کس که از نمرود رست

خوش تواند کرد بر آتش نشست

14

سر بزن نمرود را همچون قلم

چون خلیل اله در آتش نه قدم

15

چون شدی از وحشت نمرود پاک

حله پوش، از آتشین طوقت چه باک

16

خه خه ای کبک خرامان در خرام

خوش خوشی از کوه عرفان در خرام

17

قهقهه در شیوه این راه زن

حلقه بر سندان دار الله زن

18

کوه خود در هم گداز از فاقه ای

تا برون آید ز کوهت ناقه ای

19

چون مسلم ناقه یابی جوان

جوی شیر و انگبین بینی روان

20

ناقه می ران گر مصالح آیدت

خود به استقبال صالح آیدت

21

مرحبا ای تنگ باز تنگ چشم

چند خواهی بود تند و تیز خشم

22

نامه عشق ازل بر پای بند

تا ابد آن نامه را مگشای بند

23

عقل مادرزاد کن با دل بدل

تا یکی بینی ابد را تا ازل

24

چارچوب طبع بشکن مردوار

در درون غار وحدت کن قرار

25

چون به غار اندر قرار آید ترا

صدر عالم یار غار آید ترا

26

خه خه ای دراج معراج الست

دیده بر فرق بلی تاج الست

27

چون الست عشق بشنیدی به جان

از بلی نفس بیزاری ستان

28

چون بلی نفس گرداب بلاست

کی شود کار تو در گرداب راست

29

نفس را همچون خر عیسی بسوز

پس چو عیسی جان شو و جان برفروز

30

خر بسوز و مرغ جان را کار ساز

تا خوشت روح اله آید پیش باز

31

مرحبا ای عندلیب باغ عشق

ناله کن خوش خوش ز درد و داغ عشق

32

خوش بنال از درد دل داودوار

تا کنندت هر نفس صد جان نثار

33

حلق داودی به معنی برگشای

خلق را از لحن خلقت رهنمای

34

چند پیوندی زره بر نفس شوم

همچو داود آهن خود کن چو موم

35

گر شود این آهنت چون موم نرم

تو شوی در عشق چون داود گرم

36

خه خه ای طاوس باغ هشت در

سوختی از زخم مار هفت سر

37

صحبت این مار در خونت فکند

وز بهشت عدن بیرونت فکند

38

برگرفتت سد ره و طوبی ز راه

کردت از سد طبیعت دل سیاه

39

تا نگردانی هلاک این مار را

کی شوی شایسته این اسرار را

40

گر خلاصی باشدت زین مار زشت

آدمت با خاص گیرد در بهشت

41

مرحبا ای خوش تذرو دوربین

چشمه دل غرق بحر نور بین

42

ای میان چاه ظلمت مانده

مبتلای حبس محنت مانده

43

خویش را زین چاه ظلمانی برآر

سر ز اوج عرش رحمانی برآر

44

همچو یوسف بگذر از زندان و چاه

تا شوی در مصر عزت پادشاه

45

گر چنین ملکی مسلم آیدت

یوسف صدیق همدم آیدت

46

خه خه ای قمری دمساز آمده

شاد رفته تنگ دل باز آمده

47

تنگ دل زانی که در خون مانده ای

در مضیق حبس ذوالنون مانده ای

48

ای شده سرگشته ماهی نفس

چند خواهی دید بد خواهی نفس

49

سر بکن این ماهی بدخواه را

تا توانی سود فرق ماه را

50

گر بود از ماهی نفست خلاص

مونس یونس شوی در بحر خاص

51

مرحبا ای فاخته بگشای لحن

تا گهر بر تو فشاند هفت صحن

52

چون بود طوق وفا در گردنت

زشت باشد بی وفایی کردنت

53

از وجودت تا بود موئی بجای

بی وفایت خوان از سر تا به پای

54

گر درآیی و برون آیی ز خود

سوی معنی راه یابی از خرد

55

چون خرد سوی معانیت آورد

خضر آب زندگانیت آورد

56

خه خه ای باز به پرواز آمده

رفته سرکش سرنگون بازآمده

57

سر مکش چون سرنگونی مانده ای

تن بنه چون غرق خونی مانده ای

58

بسته مردار دنیا آمدی

لاجرم مهجور معنی آمدی

59

هم ز دنیا هم ز عقبی درگذر

پس کلاه از سر بگیر و درنگر

60

چون بگردد از دو گیتی رای تو

دست ذوالقرنین آید جای تو

61

مرحبا ای مرغ زرین، خوش درآی

گرم شو در کار و چون آتش درآی

62

هرچه پیشت آید از گرمی بسوز

ز آفرینش چشم جان کل بدوز

63

چون بسوزی هرچه پیش آید ترا

نزل حق هر لحظه بیش آید ترا

64

چون دلت شد واقف اسرار حق

خویشتن را وقف کن بر کار حق

65

چون شوی در کار حق مرغ تمام

تو نمانی حق بماند والسلام

66

مجمعی کردند مرغان جهان

آنچ بودند آشکارا و نهان

67

جمله گفتند این زمان در دور کار

نیست خالی هیچ شهر از شهریار

68

چون بود که اقلیم مارا شاه نیست

بیش ازین بی شاه بودن راه نیست

69

یک دگر را شاید ار یاری کنیم

پادشاهی را طلب کاری کنیم

70

زانک چون کشور بود بی پادشاه

نظم و ترتیبی نماند در سپاه

71

پس همه با جایگاهی آمدند

سر به سر جویای شاهی آمدند

72

هدهد آشفته دل پرانتظار

در میان جمع آمد بی قرار

73

حله ای بود از طریقت در برش

افسری بود از حقیقت بر سرش

74

تیز وهمی بود در راه آمده

از بد وز نیک آگاه آمده

75

گفت ای مرغان منم بی هیچ ریب

هم برید حضرت و هم پیک غیب

76

هم ز هر حضرت خبردار آمدم

هم ز فطنت صاحب اسرارآمدم

77

آنک بسم الله در منقار یافت

دور نبود گر بسی اسرار یافت

78

می گذارم در غم خود روزگار

هیچ کس را نیست با من هیچ کار

79

چون من آزادم ز خلقان ، لاجرم

خلق آزادند از من نیز هم

80

چون منم مشغول درد پادشاه

هرگزم دردی نباشد از سپاه

81

آب بنمایم ز وهم خویشتن

رازها دانم بسی زین بیش من

82

با سلیمان در سخن پیش آمدم

لاجرم از خیل او بیش آمدم

83

هرک غایب شد ز ملکش ای عجب

او نپرسید و نکرد او را طلب

84

من چو غایب گشتم از وی یک زمان

کرد هر سویی طلب کاری روان

85

زانک می نشکفت از من یک نفس

هدهدی را تا ابد این قدر بس

86

نامه او بردم و باز آمدم

پیش او در پرده هم راز آمدم

87

هرک او مطلوب پیغامبر بود

زیبدش بر فرق اگر افسر بود

88

هرک مذکور خدای آمد به خیر

کی رسد در گرد سیرش هیچ طیر

89

سالها در بحر و بر می گشته ام

پای اندر ره به سر می گشته ام

90

وادی و کوه و بیابان رفته ام

عالمی در عهد طوفان رفته ام

91

با سلیمان در سفرها بوده ام

عرصه عالم بسی پیموده ام

92

پادشاه خویش را دانسته ام

چون روم تنها چو نتوانسته ام

93

لیک با من گر شما هم ره شوید

محرم آن شاه و آن درگه شوید

94

وارهید از ننگ خودبینی خویش

تا کی از تشویر بی دینی خویش

95

هرک در وی باخت جان از خود برست

در ره جانان ز نیک و بد برست

96

جان فشانید و قدم در ره نهید

پای کوبان سر بدان درگه نهید

97

هست ما را پادشاهی بی خلاف

در پس کوهی که هست آن کوه قاف

98

نام او سیمرغ سلطان طیور

او به ما نزدیک و ما زو دور دور

99

در حریم عزتست آرام او

نیست حد هر زفانی نام او

100

صد هزاران پرده دارد بیشتر

هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در

101

در دو عالم نیست کس را زهره ای

کو تواند یافت از وی بهره ای

102

دایما او پادشاه مطلق است

در کمال عز خود مستغرق است

103

او به سر ناید ز خود آنجا که اوست

کی رسد علم و خرد آنجا که اوست

104

نه بدو ره،نه شکیبایی ازو

صد هزاران خلق سودایی ازو

105

وصف او چون کار جان پاک نیست

عقل را سرمایه ادراک نیست

106

لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند

در صفاتش با دو چشم تیره ماند

107

هیچ دانایی کمال او ندید

هیچ بینایی جمال اوندید

108

در کمالش آفرینش ره نیافت

دانش از پی رفت و بینش ره نیافت

109

قسم خلقان زان کمال و زان جمال

هست اگر بر هم نهی مشت خیال

110

بر خیالی کی توان این ره سپرد

تو به ماهی چون توانی مه سپرد

111

صد هزاران سر چو گوی آنجا بود

های های و های و هوی آنجا بود

112

بس که خشکی بس که دریا بر رهست

تا نپنداری که راهی کوته است

113

شیرمردی باید این ره را شگرف

زانک ره دورست و دریا ژرف ژرف

114

روی آن دارد که حیران می رویم

در رهش گریان و خندان می رویم

115

گر نشان یابیم از و کاری بود

ورنه بی او زیستن عاری بود

116

جان بی جانان اگر آید به کار

گر تو مردی جان بی جانان مدار

117

مرد می باید تمام این راه را

جان فشاندن باید این درگاه را

118

دست باید شست از جان مردوار

تا توان گفتن که هستی مردکار

119

جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز

همچو مردان برفشان جان عزیز

120

گر تو جانی برفشانی مردوار

بس که جانان جان کند بر تو نثار

متن شعر کپی شد.