کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت اسکندر که خود به رسولی می رفت

1

گفت چون اسکندر آن صاحب قبول

خواستی جایی فرستادن رسول

2

چون رسد آخر خود آن شاه جهان

جامه پوشیدی و خود رفتی نهان

3

پس بگفتی آنچ کس نشنوده است

گفتی اسکندر چنین فرموده است

4

در همه عالم نمی دانست کس

کین رسول اسکندر است آنجا و بس

5

هیچ کس چون چشم اسکندر نداشت

گرچه گفت اسکندر و باور نداشت

6

هست راهی سوی هر دل شاه را

لیک ره نبود دل گم راه را

7

گر برون حجره شد بیگانه بود

غم مخور خوردی درون هم خانه بود

متن شعر کپی شد.