کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت شیخ سمعان

1

شیخ سمعان پیرعهد خویش بود

در کمال از هرچ گویم بیش بود

2

شیخ بود او در حرم پنجاه سال

با مرید چارصد صاحب کمال

3

هر مریدی کان او بود ای عجب

می نیاسود از ریاضت روز و شب

4

هم عمل هم علم با هم یار داشت

هم عیان کشف هم اسرار داشت

5

قرب پنجه حج بجای آورده بود

عمره عمری بود تا می کرده بود

6

خود صلوه وصوم بی حد داشت او

هیچ سنت را فرو نگذاشت او

7

پیشوایانی که در عشق آمدند

پیش او از خویش بی خویش آمدند

8

موی می بشکافت مرد معنوی

در کرامات و مقامات قوی

9

هرک بیماری و سستی یافتی

از دم او تن درستی یافتی

10

خلق را فی الجمله در شادی و غم

مقتدایی بود در عالم علم

11

گرچه خود را قدوه اصحاب دید

چند شب بر هم چنان در خواب دید

12

کز حرم در رومش افتادی مقام

سجده می کردی بتی را بر دوام

13

چون بدید این خواب بیدار جهان

گفت دردا و دریغا این زمان

14

یوسف توفیق در چاه اوفتاد

عقبه دشوار در راه اوفتاد

15

من ندانم تا ازین غم جان برم

ترک جان گفتم اگر ایمان برم

16

نیست یک تن بر همه روی زمین

کو ندارد عقبه ای در ره چنین

17

گر کند آن عقبه قطع این جایگاه

راه روشن گرددش تا پیشگاه

18

ور بماند در پس آن عقبه باز

در عقوبت ره شود بر وی دارز

19

آخر از ناگاه پیر اوستاد

با مریدان گفت کارم اوفتاد

20

می بباید رفت سوی روم زود

تا شود تدبیر این معلوم زود

21

چار صد مرد مرید معتبر

پس روی کردند با او در سفر

22

می شدند از کعبه تا اقصای روم

طوف می کردند سر تا پای روم

23

از قضا را بود عالی منظری

بر سر منظر نشسته دختری

24

دختری ترسا و روحانی صفت

در ره روح الله اش صد معرفت

25

بر سپهر حسن در برج جمال

آفتابی بود اما بی زوال

26

آفتاب از رشک عکس روی او

زردتر از عاشقان در کوی او

27

هرک دل در زلف آن دلدار بست

از خیال زلف او زنار بست

28

هرک جان بر لعل آن دلبر نهاد

پای در ره نانهاده سرنهاد

29

چون صبا از زلف او مشکین شدی

روم از آن مشکین صفت پر چین شدی

30

هر دو چشمش فتنه عشاق بود

هر دو ابرویش به خوبی طاق بود

31

چون نظر بر روی عشاق او فکند

جان به دست غمزه با طاق او فکند

32

ابرویش بر ماه طاقی بسته بود

مردمی بر طاق او بنشسته بود

33

مردم چشمش چو کردی مردمی

صید کردی جان صد صد آدمی

34

روی او در زیر زلف تاب دار

بود آتش پاره بس آب دار

35

لعل سیرابش جهانی تشنه داشت

نرگس مستش هزاران دشنه داشت

36

گفت را چون بر دهانش ره نبود

از دهانش هر که گفت آگه نبود

37

همچو چشم سوزنی شکل دهانش

بسته زناری چو زلفش بر میانش

38

چاه سیمین در زنخدان داشت او

همچو عیسی در سخن آن داشت او

39

صد هزاران دل چو یوسف غرق خون

اوفتاده در چه او سرنگون

40

گوهری خورشیدفش در موی داشت

برقعی شعر سیه بر روی داشت

41

دختر ترسا چو برقع بر گرفت

بند بند شیخ آتش درگرفت

42

چون نمود از زیر برقع روی خویش

بست صد زنارش از یک موی خویش

43

گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد

عشق آن بت روی کارخویش کرد

44

شد به کل از دست و در پای اوفتاد

جای آتش بود و برجای اوفتاد

45

هرچ بودش سر به سر نابود شد

ز آتش سودا دلش چون دود شد

46

عشق دختر کرد غارت جان او

کفر ریخت از زلف بر ایمان او

47

شیخ ایمان داد و ترسایی خرید

عافیت بفروخت رسوایی خرید

48

عشق برجان و دل او چیر گشت

تا ز دل نومید وز جان سیر گشت

49

گفت چون دین رفت چه جای دلست

عشق ترسازاده کاری مشکل است

50

چون مریدانش چنین دیدند زار

جمله دانستند کافتادست کار

51

سر به سر در کار او حیران شدند

سرنگون گشتند و سرگردان شدند

52

پند دادندش بسی سودی نبود

بودنی چون بود به بودی نبود

53

هرک پندش داد فرمان می نبرد

زانک دردش هیچ درمان می نبرد

54

عاشق آشفته فرمان کی برد

درد درمان سوز درمان کی برد

55

بود تا شب همچنان روز دراز

چشم بر منظر، دهانش مانده باز

56

چون شب تاریک در شعر سیاه

شد نهان چون کفر در زیر گناه

57

هر چراغی کان شب اختر درگرفت

از دل آن پیر غم خور درگرفت

58

عشق او آن شب یکی صد بیش شد

لاجرم یک بارگی بی خویش شد

59

هم دل از خود هم ز عالم برگرفت

خاک بر سر کرد و ماتم درگرفت

60

یک دمش نه خواب بود و نه قرار

می طپید از عشق و می نالید زار

61

گفت یا رب امشبم را روز نیست

یا مگر شمع فلک را سوز نیست

62

در ریاضت بوده ام شبها بسی

خود نشان ندهد چنین شبهاکسی

63

همچو شمع از سوختن خوابم نماند

بر جگر جز خون دل آبم نماند

64

همچو شمع از تفت و سوزم می کشند

شب همی سوزند و روزم می کشند

65

جمله شب در خون دل چون مانده ام

پای تا سر غرقه در خون مانده ام

66

هر دم از شب صد شبیخون بگذرد

می ندانم روز خود چون بگذرد

67

هرکه رایک شب چنین روزی بود

روز و شب کارش جگر سوزی بود

68

روز و شب بسیار در تب بوده ام

من به روز خویش امشب بوده ام

69

کار من روزی که می پرداختند

از برای این شبم می ساختند

70

یا رب امشب را نخواهد بود روز

شمع گردون را نخواهد بود سوز

71

یا رب این چندین علامت امشبست

یا مگر روز قیامت امشبست

72

یا از آهم شمع گردون مرده شد

یا ز شرم دلبرم در پرده شد

73

شب دراز است و سیه چون موی او

ورنه صد ره مردمی بی روی او

74

می بسوزم امشب از سودای عشق

می ندارم طاقت غوغای عشق

75

عمر کو تا وصف غم خواری کنم

یا به کام خویشتن زاری کنم

76

صبر کو تا پای در دامن کشم

یا چو مردان رطل مردافکن کشم

77

بخت کو تا عزم بیداری کند

یا مرا در عشق او یاری کند

78

عقل کو تا علم در پیش آورم

یا به حیلت عقل در بیش آورم

79

دست کو تا خاک ره بر سر کنم

یا ز زیر خاک و خون سر برکنم

80

پای کو تا بازجویم کوی یار

چشم کو تا بازبینم روی یار

81

یار کو تا دل دهد در یک غمم

دست کو تا دست گیرد یک دمم

82

زور کو تا ناله و زاری کنم

هوش کو تا ساز هشیاری کنم

83

رفت عقل و رفت صبر و رفت یار

این چه عشق است این چه درد است این چه کار

84

جمله یاران به دلداری او

جمع گشتند آن شب از زاری او

85

همنشینی گفتش ای شیخ کبار

خیز این وسواس را غسلی برآر

86

شیخ گفتش امشب از خون جگر

کرده ام صد بار غسل ای بی خبر

87

آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست

کی شود کار تو بی تسبیح راست

88

گفت تسبیحم بیفکندم ز دست

تا توانم بر میان زنار بست

89

آن دگر یک گفت ای پیرکهن

گر خطایی رفت بر تو توبه کن

90

گفت کردم توبه از ناموس و حال

تایبم از شیخی و حال و محال

91

آن دگر یک گفت ای دانای راز

خیز خود را جمع کن اندر نماز

92

گفت کو محراب روی آن نگار

تا نباشد جز نمازم هیچ کار

93

آن دگر یک گفت تا کی زین سخن

خیز در خلوت خدا را سجده کن

94

گفت اگر بت روی من اینجاستی

سجده پیش روی او زیباستی

95

آن دگر گفتش پشیمانیت نیست

یک نفس درد مسلمانیت نیست

96

گفت کس نبود پشیمان بیش ازین

تا چرا عاشق نبودم پیش ازین

97

آن دگر گفتش که دیوت راه زد

تیر خذلان بر دلت ناگاه زد

98

گفت گر دیوی که راهم می زند

گو بزن چون چست و زیبا می زند

99

آن دگر گفتش که هرک آگاه شد

گوید این پیر این چنین گمراه شد

100

گفت من بس فارغم از نام وننگ

شیشه سالوس بشکستم به سنگ

101

آن دگر گفتش که یاران قدیم

از تو رنجورند و مانده دل دو نیم

102

گفت چون ترسا بچه خوش دل بود

دل ز رنج این و آن غافل بود

103

آن دگر گفتش که با یاران بساز

تا شویم امشب بسوی کعبه باز

104

گفت اگر کعبه نباشد دیر هست

هوشیار کعبه ام در دیر مست

105

آن دگر گفت این زمان کن عزم راه

در حرم بنشین و عذر من بخواه

106

گفت سر بر آستان آن نگار

عذر خواهم خواست، دست از من بدار

107

آن دگر گفتش که دوزخ در ره است

مرد دوزخ نیست هرکو آگهست

108

گفت اگر دوزخ شود هم راه من

هفت دوزخ سوزد از یک آه من

109

آن دگر گفتش که امید بهشت

باز گرد و توبه کن زین کار زشت

110

گفت چون یار بهشتی روی هست

گر بهشتی بایدم این کوی هست

111

آن دگر گفتش که از حق شرم دار

حق تعالی را به حق آزرم دار

112

گفت این آتش چو حق درمن فکند

من به خود نتوانم از گردن فکند

113

آن دگر گفتش برو ساکن بباش

باز ایمان آور و مومن بباش

114

گفت جز کفر از من حیران مخواه

هرک کافر شد ازو ایمان مخواه

115

چون سخن در وی نیامد کارگر

تن زدند آخر بدان تیمار در

116

موج زن شد پرده دلشان ز خون

تا چه آید خود ازین پرده برون

117

ترک روز، آخر چو با زرین سپر

هندو شب را به تیغ افکند سر

118

روز دیگر کین جهان پر غرور

شد چو بحر از چشمه خور غرق نور

119

شیخ خلوت ساز کوی یار شد

با سگان کوی او در کار شد

120

معتکف بنشست بر خاک رهش

همچو مویی شد ز روی چون مهش

121

قرب ماهی روز و شب در کوی او

صبر کرد از آفتاب روی او

122

عاقبت بیمار شد بی دلستان

هیچ برنگرفت سر زان آستان

123

بود خاک کوی آن بت بسترش

بود بالین آستان آن درش

124

چون نبود از کوی او بگذشتنش

دختر آگه شد ز عاشق گشتنش

125

خویشتن را اعجمی ساخت آن نگار

گفت ای شیخ از چه گشتی بی قرار

126

کی کنند، ای از شراب شرک مست

زاهدان در کوی ترسایان نشست

127

گر به زلفم شیخ اقرار آورد

هر دمش دیوانگی بارآورد

128

شیخ گفتش چون زبونم دیده ای

لاجرم دزدیده دل دزدیده ای

129

یا دلم ده باز یا با من بساز

در نیاز من نگر، چندین مناز

130

از سر ناز و تکبر درگذر

عاشق و پیرو غریبم درنگر

131

عشق من چون سرسری نیست ای نگار

یا سرم از تن ببر یا سر درآر

132

جان فشانم برتو گر فرمان دهی

گر تو خواهی بازم از لب جان دهی

133

ای لب و زلفت زیان و سود من

روی و کویت مقصد و به بود من

134

گه ز تاب زلف در تابم مکن

گه ز چشم مست در خوابم مکن

135

دل چو آتش، دیده چون ابر از توم

بی کس و بی یار و بی صبر از توم

136

بی تو بر جانم جهان بفروختم

کیسه بین کز عشق تو بردوختم

137

همچو باران ابر می بارم ز چشم

زانک بی تو چشم این دارم ز چشم

138

دل ز دست دیده در ماتم بماند

دیده رویت دید، دل در غم بماند

139

آنچ من از دیده دیدم کس ندید

وآنچ من از دل کشیدم کس ندید

140

از دلم جز خون دل حاصل نماند

خون دل تاکی خورم چون دل نماند

141

بیش ازین بر جان این مسکین مزن

در فتوح او لگد چندین مزن

142

روزگار من بشد در انتظار

گر بود وصلی بیاید روزگار

143

هر شبی بر جان کمین سازی کنم

بر سر کوی تو جان بازی کنم

144

روی بر خاک درت، جان می دهم

جان به نرخ خاک ارزان می دهم

145

چند نالم بر درت ، در باز کن

یک دمم با خویشتن دمساز کن

146

آفتابی، از تو دوری چون کنم

سایه ام، بی تو صبوری چون کنم

147

گرچه همچون سایه ام از اضطراب

در جهم در روزنت چون آفتاب

148

هفت گردون را درآرم زیر پر

گر فرو آری بدین سرگشته سر

149

می روم با خاک جان سوخته

ز آتش جانم جهانی سوخته

150

پای از عشق تو در گل مانده

دست از شوق تو بر دل مانده

151

می برآید ز آرزویت جان ز من

چند باشی بیش از این پنهان ز من

152

دخترش گفت ای خرف از روزگار

ساز کافور و کفن کن، شرم دار

153

چون دمت سر دست دمسازی مکن

پیر گشتی، قصد دل بازی مکن

154

این زمان عزم کفن کردن ترا

بهترم آید که عزم من ترا

155

کی توانی پادشاهی یافتن

چون به سیری نان نخواهی یافتن

156

شیخ گفتش گر بگویی صد هزار

من ندارم جز غم عشق تو کار

157

عاشقی را چه جوان چه پیرمرد

عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد

158

گفت دختر گر تو هستی مردکار

چار کارت کرد باید اختیار

159

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز

خمر نوش و دیده را ایمان بدوز

160

شیخ گفتا خمر کردم اختیار

با سه دیگر ندارم هیچ کار

161

بر جمالت خمر دانم خورد من

و آن سه دیگر ندانم کرد من

162

گفت دختر گر درین کاری تو چست

دست باید پاکت از اسلام شست

163

هرک او هم رنگ یار خویش نیست

عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست

164

شیخ گفتش هرچ گویی آن کنم

وانچ فرمایی به جان فرمان کنم

165

حلقه در گوش توم ای سیم تن

حلقه ای از زلف در حلقم فکن

166

گفت برخیز و بیا و خمر نوش

چون بنوشی خمر ، آیی در خروش

167

شیخ را بردند تا دیرمغان

آمدند آنجا مریدان در فغان

168

شیخ الحق مجلسی بس تازه دید

میزبان را حسن بی اندازه دید

169

آتش عشق آب کار او ببرد

زلف ترسا روزگار او ببرد

170

ذره عقلش نماند و هوش هم

درکشید آن جایگه خاموش دم

171

جام می بستد ز دست یار خویش

نوش کرد و دل برید از کار خویش

172

چون به یک جا شد شراب و عشق یار

عشق آن ماهش یکی شد صد هزار

173

چون حریفی آب دندان دید شیخ

لعل او در حقه خندان دید شیخ

174

آتشی از شوق در جانش فتاد

سیل خونین سوی مژگانش فتاد

175

باده ای دیگر بخواست و نوش کرد

حلقه ای از زلف او در گوش کرد

176

قرب صد تصنیف در دین یادداشت

حفظ قرآن را بسی استاد داشت

177

چون می از ساغر به ناف او رسید

دعوی او رفت و لاف او رسید

178

هرچ یادش بود از یادش برفت

باده آمد عقل چون بادش برفت

179

خمر، هر معنی که بودش از نخست

پاک از لوح ضمیر او بشست

180

عشق آن دلبر بماندش صعبناک

هرچ دیگر بود کلی رفت پاک

181

شیخ چون شد مست، عشقش زور کرد

همچو دریا جان او پرشور کرد

182

آن صنم را دید می در دست و مست

شیخ شد یکبارگی آنجا ز دست

183

دل بداد و دست از می خوردنش

خواست تا ناگه کند در گردنش

184

دخترش گفت ای تو مرد کار نه

مدعی در عشق، معنی دار نه

185

گر قدم در عشق محکم دارییی

مذهب این زلف پر خم دارییی

186

همچو زلفم نه قدم در کافری

زانک نبود عشق کار سرسری

187

عافیت با عشق نبود سازگار

عاشقی را کفر سازد یاددار

188

اقتدا گر تو به کفر من کنی

با من این دم دست در گردن کنی

189

ور نخواهی کرد اینجا اقتدا

خیز رو، اینک عصااینک ردا

190

شیخ عاشق گشته بس افتاده بود

دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود

191

آن زمان کاندر سرش مستی نبود

یک نفس او را سر هستی نبود

192

این زمان چون شیخ عاشق گشت مست

اوفتاد از پای و کلی شد ز دست

193

برنیامد با خود و رسوا شد او

می نترسید از کسی، ترسا شد او

194

بود می بس کهنه دروی کارکرد

شیخ را سرگشته چون پرگار کرد

195

پیر را می کهنه و عشق جوان

دلبرش حاضر، صبوری کی توان

196

شد خراب آن پیرو شد از دست و مست

مست و عاشق چون بود رفته ز دست

197

گفت بی طاقت شدم ای ماه روی

از من بی دل چه می خواهی بگوی

198

گر به هشیاری نگشتم بت پرست

پیش بت مصحف بسوزم مست مست

199

دخترش گفت این زمان مرد منی

خواب خوش بادت که در خورد منی

200

پیش ازین در عشق بودی خام خام

خوش بزی چون پخته گشتی والسلام

201

چون خبر نزدیک ترسایان رسید

کان چنان شیخی ره ایشان گزید

202

شیخ را بردند سوی دیر مست

بعد از آن گفتند تا زنار بست

203

شیخ چون در حلقه زنار شد

خرقه آتش در زد و در کار شد

204

دل ز دین خویشتن آزاد کرد

نه ز کعبه نه ز شیخی یادکرد

205

بعد چندین سال ایمان درست

این چنین نوباوه رویش بازشست

206

گفت خذلان قصد این درویش کرد

عشق ترسازاده کار خویش کرد

207

هرچ گوید بعد ازین فرمان کنم

زین بتر چه بود که کردم آن کنم

208

روز هشیاری نبودم بت پرست

بت پرستیدم چو گشتم مست مست

209

بس کسا کز خمر ترک دین کند

بی شکی ام الخبایث این کند

210

شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند

هرچ گفتی کرده شد، دیگر چه ماند

211

خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق

کس مبیناد آنچ من دیدم ز عشق

212

کس چو من از عاشقی شیدا شود

و آن چنان شیخی چنین رسوا شود

213

قرب پنجه سال را هم بود باز

موج می زد در دلم دریای راز

214

ذره عشق از کمین درجست چست

برد ما را بر سر لوح نخست

215

عشق از این بسیار کردست و کند

خرقه با زنار کردست و کند

216

تخته کعبه است ابجد خوان عشق

سرشناس غیب سرگردان عشق

217

این همه خود رفت برگوی اندکی

تا تو کی خواهی شدن با من یکی

218

چون بنای وصل تو براصل بود

هرچ کردم بر امید وصل بود

219

وصل خواهم و آشنایی یافتن

چند سوزم در جدایی یافتن

220

باز دختر گفت ای پیر اسیر

من گران کابینم و تو بس فقیر

221

سیم و زر باید مرا ای بی خبر

کی شود بی سیم و زر کارت به سر

222

چون نداری تو سر خود گیر و رو

نفقه ای بستان ز من ای پیر و رو

223

همچو خورشید سبک رو فرد باش

صبرکن مردانه وار و مرد باش

224

شیخ گفت ای سرو قد سیم بر

عهد نیکو می بری الحق به سر

225

کس ندارم جز تو ای زیبا نگار

دست ازین شیوه سخن آخر بدار

226

هر دم از نوع دگر اندازیم

در سراندازی و سر اندازیم

227

خون تو بی تو بخوردم هرچ بود

در سر و کار تو کردم هرچ بود

228

در ره عشق تو هر چم بود شد

کفر و اسلام و زیان و سود شد

229

چند داری بی قرارم ز انتظار

تو ندادی این چنین با من قرار

230

جمله یاران من برگشته اند

دشمن جان من سرگشته اند

231

تو چنین و ایشان چنان، من چون کنم

نه مرا دل ماند و نه جان ، چون کنم

232

دوستر دارم من ای عالی سرشت

با تو در دوزخ که بی تو در بهشت

233

عاقبت چون شیخ آمد مرد او

دل بسوخت آن ماه را از درد او

234

گفت کابین را کنون ای ناتمام

خوک رانی کن مرا سالی مدام

235

تا چو سالی بگذرد، هر دو بهم

عمر بگذاریم در شادی و غم

236

شیخ از فرمان جانان سرنتافت

کانک سرتافت او ز جانان سرنیافت

237

رفت پیرکعبه و شیخ کبار

خوک وانی کرد سالی اختیار

238

در نهاد هر کسی صد خوک هست

خوک باید سوخت یا زنار بست

239

تو چنان ظن می بری ای هیچ کس

کین خطر آن پیر را افتاد بس

240

در درون هر کسی هست این خطر

سر برون آرد چو آید در سفر

241

تو ز خوک خویش اگر آگه نه ای

سخت معذوری که مرد ره نه ای

242

گر قدم در ره نهی چون مرد کار

هم بت و هم خوک بینی صد هزار

243

خوک کش، بت سوز، اندر راه عشق

ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق

244

هم نشینانش چنان درماندند

کز فرو ماندن به جان درماندند

245

چون بدیدند آن گرفتاری او

بازگردیدند از یاری او

246

جمله از شومی او بگریختند

در غم او خاک بر سر ریختند

247

بود یاری در میان جمع، چست

پیش شیخ آمد که ای در کار سست

248

می رویم امروز سوی کعبه باز

چیست فرمان، باز باید گفت راز

249

یا همه هم چون تو ترسایی کنیم

خویش را محراب رسوایی کنیم

250

این چنین تنهات نپسندیم ما

همچو تو زنار بربندیم ما

251

یا چو نتوانیم دیدت هم چنین

زود بگریزیم بی تو زین زمین

252

معتکف در کعبه بنشینیم ما

دامن از هستیت در چینیم ما

253

شیخ گفتا جان من پر درد بود

هر کجا خواهید باید رفت زود

254

تا مرا جانست، دیرم جای بس

دختر ترسام جان افزای بس

255

می ندانید، ارچه بس آزاده اید

زانک اینجا جمله کار افتاده اید

256

گر شما را کار افتادی دمی

هم دمی بودی مرا در هر غمی

257

باز گردید ای رفیقان عزیز

می ندانم تا چه خواهد بود نیز

258

گر ز ما پرسند، برگویید راست

کان ز پا افتاده سرگردان کجاست

259

چشم پر خون و دهن پر زهر ماند

در دهان اژدهای دهر ماند

260

هیچ کافر در جهان ندهد رضا

آنچ کرد آن پیر اسلام از قضا

261

موی ترسایی نمودندش ز دور

شد ز عقل و دین و شیخی ناصبور

262

زلف او چون حلقه در حلقش فکند

در زفان جمله خلقش فکند

263

گر مرا در سرزنش گیرد کسی

گو درین ره این چنین افتد بسی

264

در چنین ره کان نه بن دارد نه سر

کس مبادا ایمن از مکر و خطر

265

این بگفت و روی از یاران بتافت

خوک وانی را سوی خوکان شتافت

266

بس که یاران از غمش بگریستند

گه ز دردش مرده گه می زیستند

267

عاقبت رفتند سوی کعبه باز

مانده جان در سوختن، تن درگداز

268

شیخشان در روم تنها مانده

داده دین در راه ترسا مانده

269

وانگه ایشان از حیا حیران شده

هر یکی در گوشه پنهان شده

270

شیخ را در کعبه یاری چست بود

در ارادت دست از کل شست بود

271

بود بس بیننده و بس راهبر

زو نبودی شیخ را آگاه تر

272

شیخ چون از کعبه شد سوی سفر

او نبود آنجایگه حاضرمگر

273

چون مرید شیخ بازآمد بجای

بود از شیخش تهی خلوت سرای

274

باز پرسید از مریدان حال شیخ

باز گفتندش همه احوال شیخ

275

کز قضا او را چه بار آمد ببر

وز قدر او را چه کار آمد به سر

276

موی ترسایی به یک مویش ببست

راه بر ایمان به صد سویش ببست

277

عشق می بازد کنون با زلف و خال

خرقه گشتش مخرقه، حالش محال

278

دست کلی بازداشت از طاعت او

خوک وانی میکند این ساعت او

279

این زمان آن خواجه بسیار درد

بر میان زنار دارد چار کرد

280

شیخ ما گرچه بسی در دین بتاخت

از کهن گبریش می نتوان شناخت

281

چون مرید آن قصه بشنود، از شگفت

روی چون زر کرد و زاری درگرفت

282

با مریدان گفت ای تر دامنان

در وفاداری نه مرد و نه زنان

283

یار کار افتاده باید صد هزار

یار ناید جز چنین روزی به کار

284

گر شما بودید یار شیخ خویش

یاری او از چه نگرفتید پیش

285

شرمتان باد، آخر این یاری بود

حق گزاری و وفاداری بود

286

چون نهاد آن شیخ بر زنار دست

جمله را زنار می بایست بست

287

از برش عمدا نمی بایست شد

جمله را ترسا همی بایست شد

288

این نه یاری و موافق بودنست

کانچ کردید از منافق بودنست

289

هرک یار خویش رایاور شود

یار باید بود اگر کافرشود

290

وقت ناکامی توان دانست یار

خود بود در کامرانی صد هزار

291

شیخ چون افتاد در کام نهنگ

جمله زو بگریختید از نام و ننگ

292

عشق را بنیاد بر بد نامیست

هرک ازین سر سرکشد از خامیست

293

جمله گفتند آنچ گفتی بیش ازین

بارها گفتیم با او پیش ازین

294

عزم آن کردیم تا با او بهم

هم نفس باشیم در شادی و غم

295

زهد بفروشیم و رسوایی خریم

دین براندازیم و ترسایی خریم

296

لیک روی آن دید شیخ کارساز

کز بر او یک به یک گردیم باز

297

چون ندید از یاری ما شیخ سود

بازگردانید ما را شیخ زود

298

ما همه بر حکم او گشتیم باز

قصه برگفتیم و ننهفتیم راز

299

بعد از آن اصحاب را گفت آن مرید

گر شما را کار بودی بر مزید

300

جز در حق نیستی جای شما

در حضورستی سرا پای شما

301

در تظلم داشتن در پیش حق

هر یکی بردی از آن دیگر سبق

302

تا چو حق دیدی شما را بی قرار

بازدادی شیخ را بی انتظار

303

گر ز شیخ خویش کردید احتراز

از در حق از چه می گردید باز

304

چون شنیدند آن سخن از عجز خویش

برنیاوردند یک تن سر ز پیش

305

مرد گفت اکنون ازین خجلت چه سود

کار چون افتاد برخیزیم زود

306

لازم درگاه حق باشیم ما

در تظلم خاک می پاشیم ما

307

پیرهن پوشیم از کاغذ همه

در رسیم آخر به شیخ خود همه

308

جمله سوی روم رفتند از عرب

معتکف گشتند پنهان روز و شب

309

بر در حق هر یکی را صد هزار

گه شفاعت گاه زاری بود کار

310

هم چنان تا چل شبان روز تمام

سرنپیچدند هیچ از یک مقام

311

جمله را چل شب نه خور بود و نه خواب

هم چو شب چل روز نه نان و نه آب

312

از تضرع کردن آن قوم پاک

در فلک افتاد جوشی صعب ناک

313

سبزپوشان در فراز و در فرود

جمله پوشیدند از آن ماتم کبود

314

آخرالامر آنک بود از پیش صف

آمدش تیر دعااندر هدف

315

بعد چل شب آن مرید پاک باز

بود اندر خلوت از خود رفته باز

316

صبح دم بادی درآمد مشک بار

شد جهان کشف بر دل آشکار

317

مصطفی را دید می آمد چو ماه

در برافکنده دو گیسوی سیاه

318

سایه حق آفتاب روی او

صد جهان وقف یک سر موی او

319

می خرامید و تبسم می نمود

هرک می دیدش درو گم می نمود

320

آن مرید آن را چو دید از جای جست

کای نبی الله دستم گیر دست

321

رهنمای خلقی، از بهر خدای

شیخ ما گم راه شد راهش نمای

322

مصطفی گفت ای بهمت بس بلند

رو که شیخت را برون کردم ز بند

323

همت عالیت کار خویش کرد

دم نزد تا شیخ را در پیش کرد

324

در میان شیخ و حق از دیرگاه

بود گردی و غباری بس سیاه

325

آن غبار از راه او برداشتم

در میان ظلمتش نگذاشتم

326

کردم از بهر شفاعت شب نمی

منتشر بر روزگار او همی

327

آن غبار اکنون ز ره برخاستست

توبه بنشسته گنه برخاستست

328

تو یقین می دان که صد عالم گناه

از تف یک توبه برخیزد ز راه

329

بحراحسان چون درآید موج زن

محو گرداند گناه مرد و زن

330

مرد از شادی آن مدهوش شد

نعره ای زد کآسمان پرجوش شد

331

جمله اصحاب را آگاه کرد

مژدگانی داد و عزم راه کرد

332

رفت با اصحاب گریان و دوان

تا رسید آنجا که شیخ خوک وان

333

شیخ را می دید چون آتش شده

در میان بی قراری خوش شده

334

هم فکنده بود ناقوس مغان

هم گسسته بود زنار از میان

335

هم کلاه گبرکی انداخته

هم ز ترسایی دلی پرداخته

336

شیخ چون اصحاب را از دور دید

خویشتن را در میان بی نور دید

337

هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد

هم به دست عجز سر بر خاک کرد

338

گاه چون ابر اشک خونین برفشاند

گاه از جان جان شیرین برفشاند

339

گه ز آتش پرده گردون بسوخت

گه ز حسرت در تن او خون بسوخت

340

حکمت اسرار قرآن و خبر

شسته بودند از ضمیرش سر به سر

341

جمله با یاد آمدش یکبارگی

بازرست از جهل و از بیچارگی

342

چون به حال خود فرونگریستی

در سجود افتادی و بگریستی

343

هم چو گل در خون چشم آغشته بود

وز خجالت در عرق گم گشته بود

344

چون بدیدند آنچنان اصحابناش

مانده در اندوه و شادی مبتلاش

345

پیش او رفتند سرگردان همه

وز پی شکرانه جان افشان همه

346

شیخ را گفتند ای پی برده راز

میغ شد از پیش خورشید تو باز

347

کفر برخاست از ره و ایمان نشست

بت پرست روم شد یزدان پرست

348

موج زد ناگاه دریای قبول

شد شفاعت خواه کار تو رسول

349

این زمان شکرانه عالم عالمست

شکر کن حق را چه جای ماتمست

350

منت ایزد را که در دریای قار

کرده راهی همچو خورشید آشکار

351

آنک داند کرد روشن را سیاه

توبه داند داد با چندین گناه

352

آتش توبه چو برافروزد او

هرچ باید جمله بر هم سوزد او

353

قصه کوته می کنم، آن جایگاه

بودشان القصه حالی عزم راه

354

شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز

رفت با اصحاب خود سوی حجاز

355

دید از آن پس دختر ترسا به خواب

کاوفتادی در کنارش آفتاب

356

آفتاب آنگاه بگشادی زبان

کز پی شیخت روان شو این زمان

357

مذهب او گیرو خاک او بباش

ای پلیدش کرده، پاک او بباش

358

او چو آمد در ره تو بی مجاز

در حقیقت تو ره او گیر باز

359

از رهش بردی، به راه او درآی

چون به راه آمد تو هم راهی نمای

360

ره زنش بودی بسی همره بباش

چند ازین بی آگهی آگه بباش

361

چون درآمد دختر ترسا ز خواب

نور می داد از دلش چون آفتاب

362

در دلش دردی پدید آمد عجب

بی قرارش کرد آن درد از طلب

363

آتشی در جان سرمستش فتاد

دست در دل زد،دل از دستش فتاد

364

می ندانست او که جان بی قرار

در درون او چه تخم آورد بار

365

کار افتاد و نبودش هم دمی

دید خود را در عجایب عالمی

366

عالمی کانجا نشان راه نیست

گنگ باید شد، زفان را راه نیست

367

در زمان آن جملگی ناز و طرب

هم چو باران زو فروریخت ای عجب

368

نعره زد جامه دران بیرون دوید

خاک بر سر در میان خون دوید

369

با دل پردرد و شخص ناتوان

از پی شیخ و مریدان شد دوان

370

هم چو ابر غرقه در خون می دوید

پای داد از دست بر پی میدوید

371

می ندانست او که در صحرا و دشت

از کدامین سوی می باید گذشت

372

عاجز و سرگشته می نالید خوش

روی خود در خاک می مالید خوش

373

زار میگفت ای خدای کار ساز

عورتی ام مانده از هر کار باز

374

مرد راه چون تویی را ره زدم

تو مزن بر من که بی آگه زدم

375

بحر قهاریت رابنشان ز جوش

می ندانستم، خطاکردم، بپوش

376

هرچ کردم بر من مسکین مگیر

دین پذیرفتم ، مرا تو دست گیر

377

می بمیرم از کسم یاریم نیست

حصه از عزت بجز خواریم نیست

378

شیخ را اعلام دادند از درون

کامد آن دختر ز ترسایی برون

379

آشنایی یافت با درگاه ما

کارش افتاد این زمان در راه ما

380

بازگرد و پیش آن بت بازشو

بابت خود همدم و همساز شو

381

شیخ حالی بازگشت از ره چو باد

باز شوری در مریدانش فتاد

382

جمله گفتندش ز سر بازت چه بود

توبه و چندین تک و تازت چه بود

383

بار دیگر عشق بازی می کنی

توبه بس نانمازی می کنی

384

حال دختر شیخ با ایشان بگفت

هرک آن بشنود ترک جان بگفت

385

شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز

تا شدند آنجا که بود آن دل نواز

386

زرد می دیدند چون زر روی او

گم شده در گرد ره گیسوی او

387

برهنه پای و دریده جامه پاک

بر مثال مرده ای بر روی خاک

388

چون بدید آن ماه شیخ خویش را

غشی آورد آن بت دل ریش را

389

چون ببرد آن ماه را در غشی خواب

شیخ بر رویش فشاند از دیده آب

390

چون نظر افکند بر شیخ آن نگار

اشک می بارید چون ابر بهار

391

دیده برعهد وفای او فکند

خویشتن در دست و پای او فکند

392

گفت از تشویر تو جانم بسوخت

بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت

393

برفکندم توبه تا آگه شوم

عرضه کن اسلام تا با ره شوم

394

شیخ بر وی عرضه اسلام داد

غلغلی رد جمله یاران فتاد

395

چون شد آن بت روی از اهل عیان

اشک باران، موج زن شد در میان

396

آخر الامر آن صنم چون راه یافت

ذوق ایمان در دل آگاه یافت

397

شد دلش از ذوق ایمان بی قرار

غم درآمد گرد او بی غمگسار

398

گفت شیخا طاقت من گشت طاق

من ندارم هیچ طاقت در فراق

399

می روم زین خاندان پر صداع

الوداع ای شیخ عالم الوداع

400

چون مرا کوتاه خواهد شد سخن

عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن

401

این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند

نیم جانی داشت برجانان فشاند

402

گشت پنهان آفتابش زیر میغ

جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

403

قطره ای بود او درین بحر مجاز

سوی دریای حقیقت رفت باز

404

جمله چون بادی ز عالم می رویم

رفت او و ما همه هم می رویم

405

زین چنین افتد بسی در راه عشق

این کسی داند که هست آگاه عشق

406

هرچ می گویند در ره ممکنست

رحمت و نومید و مکر و ایمنست

407

نفس این اسرار نتواند شنود

بی نصیبه گوی نتواند ربود

408

این یقین از جان و دل باید شنید

نه بنفس آب و گل باید شنید

409

جنگ دل با نفس هر دم سخت شد

نوحه ای در ده که ماتم سخت شد

متن شعر کپی شد.