کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت دیوانه ای برهنه که جبه ای ژنده به او بخشیدند

1

بود آن دیوانه دل برخاسته

برهنه می رفت و خلق آراسته

2

گفت یا رب جبه ده محکمم

هم چو خلقان دگر کن خرمم

3

هاتقش آواز داد و گفت هین

آفتاب گرم دادم درنشین

4

گفت یا رب تا کیم داری عذاب

جبه ای نبود ترا به ز آفتاب

5

گفت رو ده روز دیگر صبرکن

تا ترا یک جبه بخشم بی سخن

6

چون بشد ده روز، مرد سوخته

جبه ای آورد بر هم دوخته

7

صد هزاران پاره بر وی بیش بود

زانک آن بخشنده بس درویش بود

8

مرد مجنون گفت ای دانای راز

ژنده ای بر دوختی زان روز باز

9

در خزانه ات جامها جمله بسوخت

کین همه ژنده همی بایست دوخت

10

صد هزاران ژنده بر هم دوختی

این چنین درزی ز که آموختی

11

کار آسان نیست با درگاه او

خاک می باید شدن در راه او

12

بس کسا کامد بدین درگه ز دور

گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور

13

چون پس از عمری به مقصودی رسید

عین حسرت گشت و مقصودی ندید

متن شعر کپی شد.