کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت دیوانه ای که از سرما به ویرانه ای پناه برد و خشتی بر سرش خورد

1

گفت آن دیوانه تن برهنه

در میاه راه می شد گرسنه

2

بود بارانی و سرمایی شگرف

تر شد آن سرگشته از باران و برف

3

نه نهفتی بودش و نه خانه ای

عاقبت می رفت تا ویرانه ای

4

چون نهاد از راه در ویرانه گام

بر سرش آمد همی خشتی ز بام

5

سر شکستش خون روان شد همچو جوی

مرد سوی آسمان برکرد روی

6

گفت تا کی کوس سلطانی زدن

زین نکوتر خشت نتوانی زدن

متن شعر کپی شد.