کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت مستی که مست دیگر را بر مستی ملامت میکرد

1

بود مستی سخت لایعقل، خراب

آب کارش برده کلی کار آب

2

درد وصاف از بس که در هم خورده بود

از خرابی پا و سر گم کرده بود

3

هوشیاری را گرفت از وی ملال

پس نشاند آن مست را اندر جوال

4

برگرفتش تا برد با جای خویش

آمدش مستی دگر در راه پیش

5

مست دیگر هر زمان با هر کسی

می شد و می کرد بد مستی بسی

6

مست اول، آنک بود اندر جوال

چون بدید آن مست را بس تیره حال

7

گفت ای مدبر دو کم بایست خورد

تا چو من می رفتی و آزاد و فرد

8

آن او می دید، آن خویش نه

هست حال ما همه زین بیش نه

9

عیب بین زانی که تو عاشق نه

لاجرم این شیوه را لایق نه

10

گر ز عشق اندک اثر می دیدیی

عیبها جمله هنر می دیدیی

متن شعر کپی شد.