کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت خواجه ای که از غلامش خواست او را برای نماز بیدار کند

1

خواجه زنگی را غلامی چست بود

دست پاک از کار دنیا شست بود

2

جمله شب آن غلام پاک باز

تا به وقت صبح می کردی نماز

3

خواجه گفتش ای غلام کارکن

شب چو برخیزی مرا بیدار کن

4

تا وضو سازم کنم با تو نماز

آن غلام او را جوابی داد باز

5

گفت آن زن را که درد زه بخاست

گر کسش بیدارگر نبود رواست

6

گر ترا دردیستی بیداریی

روز و شب در کار نه بی کاریی

7

چون کسی باید که بیدارت کند

دیگری باید که او کارت کند

8

هر که را این حسرت و این درد نیست

خاک بر فرقش که این کس مرد نیست

9

هر که را این درد دل در هم سرشت

محو شد هم دوزخ او را هم بهشت

متن شعر کپی شد.