کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت شیخ نصر آباد که پس از چهل حج طواف آتشگاه گبران می کرد

1

شیخ نصرآباد را بگرفت درد

کرد چل حج بر توکل اینت مرد

2

بعد از آن موی سپید و تن نزار

برهنه دیدش کسی با یک از ار

3

دل دلش تابی و در جانش تفی

بسته زناری و بگشاده کفی

4

آمده نه از سر دعوی و لاف

گرد آتش گاه گبری در طواف

5

گفت گفتم ای بزرگ روزگار

این چه کار تست آخر شرم دار

6

کرده ای چندین حج و بس سروری

حاصل آن جمله آمد کافری

7

این چنین کار از سر خامی بود

اهل دل را از تو بدنامی بود

8

وین کدامین شیخ کرد، این راه کیست

می ندانی این که آتش گاه کیست

9

شیخ گفتا کار من سخت اوفتاد

آتشم در خانه و رخت اوفتاد

10

شد ازین آتش مرا خرمن بباد

داد کلی نام و ننگ من بباد

11

گشته ای کالیو کار خویش من

من ندانم حیله ای زین بیش من

12

چون درآید این چنین آتش به جان

کی گذارد نام و ننگم یک زمان

13

تا گرفتار چنین کار آمدم

ازکنشت و کعبه بی زار آمدم

14

ذره ای گر حیرتت آید پدید

همچو من صد حسرتت آید پدید

متن شعر کپی شد.