کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

نومریدی که پیر خود را به خواب دید

1

نو مریدی بود دل چون آفتاب

دید پیر خویش را یک شب به خواب

2

گفت از حیرت دلم در خون نشست

کار تو برگوی کانجا چون نشست

3

در فراقت شمع دل افروختم

تا تو رفتی من ز حیرت سوختم

4

من ز حیرت گشتم اینجا رازجوی

کار تو چونست آنجا، بازگوی

5

پیر گفتش مانده ام حیران و مست

می گزم دایم به دندان پشت دست

6

ما بسی در قعر این زندان و چاه

از شما حیران تریم این جایگاه

7

ذره ای از حیرت عقبی مرا

بیش از صد کوه در دنیا مرا

متن شعر کپی شد.