غزل · سنایی
غزل شماره ۴۲ - توبه من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست...
1
توبه من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست
دی که بودم روزه دار امروز هستم بت پرست
2
از ترانه عشق تو نور نبی موقوف گشت
وز مغابه جام تو قندیلها بر هم شکست
3
رمزهای لعل تو دست جوانمردان گشاد
حلقه های زلف تو پای خردمندان ببست
4
ابروی مقرونت ای دلبر کمان اندر کشید
ناوک مژگانت ای جانان دل و جانم بخست
5
با چنان مژگان و ابرو با چنان رخسار و لب
بود نتوان جز صبور و عاشق و مخمور و مست
6
پارسایی را بود در عشق تو بازار سست
پادشاهی را بود در وصل تو مقدار پست
7
جز برای تو نسازم من ز فرق خویش پای
جز به یاد تو نیارم سوی رطل و جام دست
8
شادی و آرام نبود هر کرا وصل تو نیست
هر کرا وصل تو باشد هر چه باید جمله هست