غزل · سنایی
غزل شماره ۶۳ - جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست...
1
جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست
سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست
2
امروز منم عاشق بی مونس و بی یار
فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست
3
در عشق نمی دانم درمان دل خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست
4
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست
5
هر شب به سر کوی تو آیم متواری
با بدرقه عشق تو بیم عسسم نیست
6
گویی که طلبکار دگر یاری رو رو
آری صنما محنت عشق تو بسم نیست