غزل · سنایی
غزل شماره ۸۴ - در دل آن را که روشنایی نیست...
1
در دل آن را که روشنایی نیست
در خراباتش آشنایی نیست
2
در خرابات خود به هیچ سبیل
موضع مردم مرایی نیست
3
پسرا خیز و جام باده بیار
که مرا برگ پارسایی نیست
4
جرعه ای می به جان و دل بخرم
پیش کس می بدین روایی نیست
5
می خور و علم قیل و قال مگوی
وای تو کاین سخن ملایی نیست
6
چند گویی تو چون و چند چرا
زین معانی ترا رهایی نیست
7
در مقام وجود و منزل کشف
چونی و چندی و چرایی نیست
8
تو یکی گرد دل برآری و ببین
در دل تو غم دوتایی نیست
9
تو خود از خویش کی رسی به خدای
که ترا خود ز خود جدایی نیست
10
چون به جایی رسی که جز تو شوی
بعد از آن حال جز خدایی نیست
11
تو مخوانم سنایی ای غافل
کاین سخنها به خودنمایی نیست