غزل · سنایی
غزل شماره ۹۵ - کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد...
1
کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد
که جز بی معنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد
2
وگر نو کیسه عشق تو از شوخی به دست آری
قباها کز تو در پوشد کمرها کز تو در بندد
3
ز عمر و صبر و دین ببرید آنکو بست بر تو دل
ز جاه و مال و جان بگسست هر کو با تو پیوندد
4
سنایی گر به تو دل داد بستاند که بدعهدی
گزافست این چنین زیرک ز ناجنسی کمر رندد
5
که گر تو فی المثل جانی چنان بستاند از تو دل
که یک چشمت همی گوید دگر چشمت همی خندد