غزل · سنایی
غزل شماره ۱۰۰ - نور رخ تو قمر ندارد...
1
نور رخ تو قمر ندارد
شیرینی تو شکر ندارد
2
خوش باد عشق خوبرویی
کز خوبی او خبر ندارد
3
دارنده شرق و غرب سلطان
والله که چو تو دگر ندارد
4
رضوان بهشت حق یقینم
چون تو به سزا پسر ندارد
5
خوبی که بدو رسید بتوان
باغی باشد که در ندارد
6
با زر بزید به کام عاشق
پس چون کند آنکه زر ندارد
7
بی وصل تو بود عاشقانت
چون شخص بود که سر ندارد
8
رو خوبی کن چنانکه خوبی
کاین خوبی دیر بر ندارد
9
هر چند نصیحت سنایی
نزد تو بسی خطر ندارد