غزل · سنایی
غزل شماره ۱۴۰ - تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید...
1
تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید
عاشقی از جان من نبست آدم برید
2
در صفت عاشقی لفظ و عبارت بسوخت
حرف و بیان شد نهان نام و نشان شد پدید
3
قافله اندر گذشت راه ز ما شد نهان
گشت ز ما منقطع هر که به ما در رسید
4
مشکل درد مرا چرخ نداند گشاد
محمل عشق مرا خاک نیارد کشید
5
ای پسر از هر چه هست دست بشوی و برو
راه خرابات گیر رود و سرود و نبید