غزل · سنایی
غزل شماره ۱۵۰ - هر کو به خرابات مرا راه نماید...
1
هر کو به خرابات مرا راه نماید
زنگ غم و تیمار ز جانم بزداید
2
ره کو بگشاید در میخانه به من بر
ایزد در فردوس برو بر بگشاید
3
ای جمع مسلمانان پیران و جوانان
در شهر شما کس را خود مزد نباید
4
گویند سنایی را شد شرم به یک بار
رفتن به خرابات ورا شرم نیاید
5
دایم به خرابات مرا رفتن از آنست
کالا به خرابات مرا دل نگشاید
6
من می روم و رفتن و خواهم رفتن
کمتر غمم اینست که گویند نشاید