کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۹۳ - بامدادان شاه خود را دیده ام بر مرکبش...

1

بامدادان شاه خود را دیده ام بر مرکبش

مشک پاشان از دور زلف و بوسه باران از لبش

2

صد هزاران جسم و جان افشان و حیران از قفاش

از برای بوسه چیدن گرد سایه مرکبش

3

خنجری در دست و «من یرغب» کنان عیاروار

جسم و جان عاشقان تازان سوی «من برغبش»

4

بهر دفع چشم زخم مستش را چو من

خیل خیل انجم همی کردند یارب یاربش

5

سوی دیو و دیو مردم هر زمان چون آسمان

از دو ماه نو شهاب انداز نعل اشهبش

6

کفر و دین و دیو مردم هر زمان چون آسمان

از دو ماه نو شهاب انداز، نعل اشبهش

7

دستها بر سر چو عقرب روز و شب از بهر آنک

تا چرا بر می خورد پروین ز مشک عقربش

8

درج یاقوتیش دیدم، پر ز کوکبهای سیم

یارب آن درجش نکوتر بود یا آن کوکبش

9

جان همی بارید هر ساعت ز سر تا پای او

گوییا بودست آب زندگانی مشربش

10

آفتابی بود گفتی متصل با شش هلال

چون بدیدم آن دو تا رخسار و شش تو غبغبش

11

هر زمان از چشم و لعلش، غمزه ای و خنده ای

جان فزودن کیش دیدم دل ربودن مذهبش

12

گر چه بودم با سنایی در جهان عافیت

هم بخوردم آخرالامر از پی حبش حبش

متن شعر کپی شد.