غزل · سنایی
غزل شماره ۲۰۳ - دوش تا روز من از عشق تو بودم به خروش...
1
دوش تا روز من از عشق تو بودم به خروش
تو چه دانی که چه بود از غم تو بر من دوش
2
می زدم آب صبوری زد و دیده بر دل
چون دل از آتش عشق تو برآوری جوش
3
گاه چون نای بدم از غم تو با ناله
گاه بودم چو کمانچه ز فراقت به خروش
4
هر شبم وعده دهی کایم و نایی بر من
چند ازین عشوه خرم من ز تو ای عشوه فروش
5
هم به جان تو که بر یاد لب نوشینت
هر چه در عالم زهرست توان کردن نوش