غزل · سنایی
غزل شماره ۲۲۱ - بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته ام...
1
بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته ام
وز نشاط عشق خوبان توبه ها بشکسته ام
2
خسته او را که او از غمزه تیر انداخته ست
من دل و جان را به تیر غمزه او خسته ام
3
هر کجا شوریده ای را دیده ام چون خویشتن
دوستی را دامن اندر دامن او بسته ام
4
دوستانم بر سر کارند در بازار عشق
من چو معزولان چرا در گوشه ای بنشسته ام
5
چون به ظاهر بنگری در کار من گویی مگر
با سلامت هم نشینم وز ملامت رسته ام
6
این سلامت را که من دارم ملامت در قفاست
تا نه پنداری که از دام ملامت جسته ام
7
تو بدان منگر که من عقد نشاط خویش را
از جفای دوستان از دیدگان بگسسته ام
8
باش تا بر گردن ایام بندد بخت من
عقدهای نو که از در سخن پیوسته ام