کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۷۵ - ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهاده ایم...

1

ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهاده ایم

تا که در بند کله دوزی اسیر افتاده ایم

2

صد سر ار زد هر کلاهی کو همی دوزد ولیک

ما بهای هر کله اکنون سری بنهاده ایم

3

او کلاه عاشقان اکنون همی دوزد چو شمع

ما از آن چون شمع در پیشش به جان استاده ایم

4

بنده او از سر چشمیم همچون سوزنش

گر چه همچون سرو و سوسن نزد عقل آزاده ایم

5

سینه چشم سوزن و تن تار ابریشم شدست

تا غلام آن بهشتی روی حورا زاده ایم

6

کار او چون بیشتر با سوزن و ابریشمست

لاجرم ما از تن و دل هر دو را آماده ایم

7

از لب خویش و لب او در فراق و در وصال

چون چراغ و باغ و با هم با باد و هم با باده ایم

8

برنتابد بار نازش دل همی از بهر آنک

دل همی گوید گر او سادست ما هم ساده ایم

9

لعل پاش و در فشانیم از دو دریا و دو کان

تا اسیر آن دو لعل و آن دو تا بیجاده ایم

10

ما ز خصمانش کی اندیشیم کاندر راه او

خوان جان بنهاده و بانگ صلا در داده ایم

11

تا سنایی وار دربستیم دل در مهر او

ما دو چشم اندر سنایی جز به کین نگشاده ایم

متن شعر کپی شد.