غزل · سنایی
غزل شماره ۳۶۱ - ای ببرده آب آتش روی تو...
1
ای ببرده آب آتش روی تو
عالمی در آتشند از خوی تو
2
مشک و می را رنگ و مقداری نماند
ای نه مشک و می چو روی و موی تو
3
چشمکانت جاودانند ای صنم
نرگس آمد ای عجب جادوی تو
4
تیر عشقت در جهان بر من رسید
غازیانه زان کمان ابروی تو
5
زنگیانند آن دو زلف پای کوب
بلعجب اندر نظاره سوی تو
6
با خروش و با فغان دیوانه وار
خاک پاشم بر سر اندر کوی تو
7
هر کسی مشغول در دنیا و دین
دین و دنیای سنایی روی تو