غزل · سنایی
غزل شماره ۳۸۸ - ای کرده دلم سوخته درد جدایی...
1
ای کرده دلم سوخته درد جدایی
از محنت تو نیست مرا روی رهایی
2
معذوری اگر یاد همی نایدت از ما
زیرا که نداری خبر از درد جدایی
3
در فرقت تو عمر عزیزم به سر آمد
بر آرزوی آنکه تو روزی به من آیی
4
من بی تو همی هیچ ندانم که کجایم
ای از بر من دور ندانم که کجایی
5
گیرم نشوی ساخته بر من ز تکبر
تا که من دلسوخته را رنج نمایی
6
ایزد چو بدادست به خوبی همه دادت
نیکو نبود گر تو به بیداد گرایی
7
بیداد مکن کز تو پسندیده نباشد
زیرا که تو بس خوبی چون شعر سنایی