کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۱۸ - ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی...

1

ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی

کی سزاوار هوای رخ جانان باشی

2

در دریا تو چگونه به کف آری که همی

به لب جوی چو اطفال هراسان باشی

3

چون به ترک دل و جان گفت نیاری آن به

که شوی دور ازین کوی و تن آسان باشی

4

تا تو فرمانبر چوگان سواران نشوی

نیست ممکن که تو اندر خور میدان باشی

5

کار بر بردن چوگان نبود صنعت تو

تو همان به که اسیر خم چوگان باشی

6

به عصایی و گلیمی که تو داری پسرا

تو همی خواهی چون موسی عمران باشی

7

خواجه ما غلطی کردست این راه مگر

خود نه بس آنکه نمیری و مسلمان باشی

متن شعر کپی شد.