کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

قصیده ·

قصیده شماره ۷۵ - موعظه و نصیحت در اجتناب از زخارف دنیا

1

طلب ای عاشقان خوش رفتار

طرب ای شاهدان شیرین کار

2

تا کی از خانه هین ره صحرا

تا کی از کعبه هین در خمار

3

زین سپس دست ما و دامن دوست

بعد از این گوش ما و حلقه یار

4

در جهان شاهدی و ما فارغ

در قدح جرعه ای و ما هشیار

5

خیز تا ز آب روی بنشانیم

گرد این خاک توده غدار

6

پس به جاروب «لا» فرو روبیم

کوکب از صحن گنبد دوار

7

ترکتازی کنیم و در شکنیم

نفس رنگی مزاج را بازار

8

وز پی آنکه تا تمام شویم

پای بر سر نهیم دایره وار

9

تا ز خود بشنود نه از من و تو

لمن الملک واحد القهار

10

ای هواهای تو هوا انگیز

وی خدایان تو خدای آزار

11

قفس تنگ چرخ و طبع و حواس

پر و بالت گسست از بن و بار

12

گرت باید کزین قفس برهی

باز ده وام هفت و پنج و چهار

13

آفرینش نثار فرق تو اند

بر مچین خون خسان ز راه نثار

14

چرخ و اجرام ساکنان تو اند

تو از ایشان طمع مدار مدار

15

حلقه در گوش چرخ و انجم کن

تا دهندت به بندگی اقرار

16

ورنه بر چارسوی کون و فساد

گاه بیمار بین و گه تیمار

17

گاهت اندر مزارعت فکند

جرم کیوان چو خوک در شد یار

18

گه کند اورمزدت از سر زهد

زین جهان سیر و زان جهان ناهار

19

گاه بر بنددت به تهمت تیغ

دست بهرام چون قلم زنار

20

گاه مهرت نماید از سر کین

مر ترا در خیال زر عیار

21

گاه ناهید لولی رعنا

کندت باد سار و باده گسار

22

گه کند تیر چرخت از سر امن

چون کمان گوشه کشته و زه وار

23

گه کند ماه نقشت اندر دل

در خزر هندو در حبش بلغار

24

گه ترا بر کند اثیر از تو

تا تهی زو شوی چو دود شرار

25

گاه بادت کند ز آز و نیاز

روح پر نار و روی چون گلنار

26

گاه آب لئیم دون همت

جاهل و کاهلت کند به بحار

27

گاه خاک فسرده از تاثیر

بر تو ویران کند ده و آثار

28

با چنین چار پای بند بود

سوی هفت آسمان شدن دشوار

29

چند از این آب و خاک و آتش و باد

این دی و تیر و آن تموز و بهار

30

بسکه نامرد و خشک مغزت کرد

بوی کافور و مشک و لیل و نهار

31

عمر امسال و پار ضایع کرد

هر که در بند یار ماند و دیار

32

دولتی مردی ار نپریدست

مرغ امسالت از دریچه پار

33

شیب گردی به لفظ تازی ریش

قیر گردی به لفظ ترکی قار

34

برگذر زین جهان غرچه فریب

در گذر زین رباط مردم خوار

35

کلبه ای کاندرو نخواهی ماند

سال عمرت چه ده چه صد چه هزار

36

رخت برگیر ازین خراب که هست

بام سوراخ و ابر طوفان بار

37

از ورای خرد مگوی سخن

وز فرود فلک مجوی قرار

38

خویشتن را به زیر پی بسپر

چون سپردی به دست حق بسپار

39

بود بگذار زان که در ره فقر

تن حصارست و بود قفل حصار

40

نشود در گشاده تا تو به دم

بر نیاری ز قفل و پره دمار

41

بود تو شرع بر تواند داشت

زان که آن روشنست و بود تو تار

42

دین نیاید به دست تابودت

بر یمین و یسار یمین و یسار

43

نه فقیری چو دین به دنیا کرد

مر ترا پایمزد و دست افزار

44

نه فقیهی چو حرص و شهوت کرد

مر ترا فرع جوی و اصل گذار

45

ره رها کرده ای از آنی گم

عز ندانسته ای از آنی خوار

46

مشک و پشکت یکیست تا تو همی

ناک ده را ندانی از عطار

47

دل به صد پاره همچو ناری از آنک

خلق را سر شمرده ای چو انار

48

کار اگر رنگ و بوی دارد و بس

حبذا چین و فرخا فرخار

49

دعوی دل مکن که جز غم حق

نبود در حریم دل دیار

50

ده بود آن نه دل که اندر وی

گاو و خر باشد و ضیاع و عقار

51

نیست اندر نگارخانه امر

صورت و نقش مومن و کفار

52

زان که در قعر بحرالاالله

لا نهنگی ست کفر و دین او بار

53

چه روی با کلاه بر منبر

چه شوی با زکام در گلزار

54

تر مزاجی مگرد در سقلاب

خشک مغزی مپوی در تاتار

55

خود کلاه و سرت حجاب تو اند

چه فزایی تو بر کله دستار

56

کله آن گه نهی که در فتدت

سنگ در کفش و کیک در شلوار

57

علم کز تو ترا بنستاند

جهل از آن علم به بود صدبار

58

آب حیوان چو شد گره در حلق

زهر گشت ار چه بود نوش و گوار

59

نه بدان لعنت ست بر ابلیس

کو نداند همی یمین ز یسار

60

بل بدان لعنت ست کاندر دین

علم داند به علم نکند کار

61

دوری از علم تا ز شهوت و خشم

جانت پر پیکرست و پر پیکار

62

نبرند از تو تشنگی و کنند

این دهان گنده و آن جگر افگار

63

تشنه جاه و زر مباش که هست

جاه و زر آب پار گین و بحار

64

کی درآید فرشته تا نکنی

سگ ز در دور و صورت از دیوار

65

کی در احمد رسی در صدیق

عنکبوتی تنیده بر در غار

66

پرده بردار تا فرود آید

هودج کبریا به صفه بار

67

با بخیلی مجوی ره که نبود

هیچ دینار مالکی دین دار

68

مالک دین نشد کسی که نشد

از سر جود مالک دینار

69

سرخرویی ز آب جوی مجوی

زان که زردند اهل دریا بار

70

گر چه از مال و گندم و یونجه

هم خزینه ت پرست و هم انبار

71

بس تفاخر مکن که اندر حشر

گندمت گژدمست و مالت مار

72

مال دادی به باد چون تو همی

گل به گوهری خری و خر به خیار

73

دولت آن را مدان که دادندت

بیش از ابنای جنس استظهار

74

تا تو را یار دولتست نه ای

در جهان خدای دولت یار

75

چون ترا از تو پاک بستانند

دولت آن دولتست و کار آن کار

76

چون دو گیتی دو نعل پای تو شد

بر سر کوی هر دو را بگذار

77

در طریق رسول دست آویز

بر بساط خدای پای افشار

78

پاک شو بر سپهر همچو مسیح

گشته از جان و عقل و تن بیزار

79

همچو نمرود قصد چرخ مکن

با دوتا کرکس و دوتا مردار

80

کز دو بال سریش کرده نشد

هیچ طرار جعفر طیار

81

عقل در کوی عشق ره نبرد

تو از آن کور چشم چشم مدار

82

کاندر اقلیم عشق بی کارند

عقلهای تهی رو پر کار

83

کی توان گفت سر عشق به عقل

کی توان سفت سنگ خاره به خار

84

گر نخواهی که بر تو خندد خلق

نقد خوارزم در عراق میار

85

راه توحید را به عقل مپوی

دیده روح را به خار مخار

86

زان که کردست قهر الاالله

عقل را بر دو شاخ لا بردار

87

به خدای ار کسی تواند بود

بی خدا از خدای برخوردار

88

هر که از چوب مرکبی سازد

مرکب آسوده دان و مانده سوار

89

نشود دل چو تیر تا نشوی

بی زبان چون دهانه سوفار

90

تا زبانت خمش نشد از قول

ندهد بار نطقت ایزد بار

91

تا ز اول خمش نشد مریم

در نیامد مسیح در گفتار

92

گرت باید که مرکزی گردی

زیر این چرخ دایره کردار

93

پای بر جای باش و سرگردان

چون سکون و تحرک پرگار

94

در هوای زمانه مرغی نیست

چمن عشق را چو بوتیمار

95

زو کس آواز او بنشنودی

گر نبودی میان تهی مزمار

96

قاید و سایق صراط الله

به ز قرآن مدان و به ز اخبار

97

جز به دست و دل محمد نیست

حل و عقد خزانه اسرار

98

چون دلت بر ز نور احمد بود

به یقین دان که ایمنی از نار

99

خود به صورت نگر که آمنه بود

صدف در احمد مختار

100

ای به دیدار فتنه چون طاووس

وی به گفتار غره چون کفتار

101

عالمت غافلست و تو غافل

خفته را خفته کی کند بیدار

102

همه زنهار خوار دین تو اند

دین به زنهارشان مده زنهار

103

غول باشد نه عالم آنکه ازو

بشنوی گفت و نشنوی کردار

104

بر خود آنرا که پادشاهی نیست

بر گیاهیش پادشا مشمار

105

افسری کن نه دین نهد بر سر

خواهش افسر شمار و خواه افسار

106

باش وقت معاشرت با خلق

همچو عفو خدای پذرفتار

107

هر چه نز راه دین خوری و بری

در شمارت کنند روز شمار

108

بره و مرغ را بدان ره کش

که به انسان رسند در مقدار

109

جز بدین ظلم باشد ار بکشد

بی نمازی مسبحی را زار

110

نکند عشق نفس زنده قبول

نکند باز موش مرده شکار

111

راه عشاق کسپرد عاشق

آه بیمار کشنود بیمار

112

از ره ذوق عشق بشناسی

آه موسا ز راه موسیقار

113

بیخ کنرا نشاند خرسندی

شاخ او بی نیاز آرد بار

114

عاشقان را ز عشق نبود رنج

دیدگان را ز نور نبود نار

115

جان عاشق نترسد از شمشیر

مرغ محبوس نشکهد ز اشجار

116

زان که بر دست عشق بازانند

ملک الموت گشته در منقار

117

گر شعار تو شعر آمده شرع

چکنی صبح کاذب اشعار

118

روی بنمود صبح صادق شرع

خاک زن بر جمال شعر و شعار

119

بر سر دار دان سر سرهنگ

در بن چاه بین تن بندار

120

تا نه بس روزگار خواهی دید

هم سپه مرده هم سپهسالار

121

وارهان خویش را که وارسته ست

خر وحشی ز نشتر بیطار

122

هیچ بی چشم دیدی از سر عشق

طالب شمع زیر و آینه دار

123

بهر مشتی مهوس رعنا

رنج بر جان و دین و دل مگمار

124

ای توانگر به کنج خرسندی

زین بخیلان کناره گیر کنار

125

یک زمان زین خسان ناموزون

از پی سختن تو با معیار

126

ریش و دامن به دستشان چه دهی

چون نه ای خصم و نه پذیر رفتار

127

خواجگان بوده اند پیش از ما

در عطا سخت مهر و سست مهار

128

این نجیبان وقت ما همه باز

راح خوارند مستراح انبار

129

جمله از بخل و مبخلی سرمست

همه از شر و ناکسی هشیار

130

ای سنایی ازین سگان بگریز

گوشه ای گیر ازین جهان هموار

131

زین چنین خواجگان بی معنی

رد افلاک و گفت بی کردار

132

دامن عافیت بگیر و بپوش

مر گریبان آز را رخسار

133

میوه ای کان به تیر ماه رسد

چه طمع داری از مه آزار

134

دل ازینان ببر که بی دریا

نکشد بار گیر چوبین بار

135

همچنین در سرای حکمت و شرع

آدمی سیر باش و مردم سار

136

هان و هان تا ترا چو خود نکنند

مشتی ابلیس ریزه طرار

137

چون تو از خمر هیچ کس نخوری

کی ترا درد سر دهد خمار

138

طیره چون گردی و فسرده و کج

طیره از طیر گرد و از طیار

139

نشود شسته جز به بی طمعی

نقشهای گشاد نامه عار

140

ملک دنیا مجوی و حکمت جوی

زان که این اندکست و آن بسیار

141

خدمتی کز تو در وجود آمد

هم ثناگوی و هم گنه پندار

142

در طریقت همین دو باید ورد

اول الحمد و آخر استغفار

143

گر سنایی ز یار ناهموار

گله ای کرد ازو شگفت مدار

144

آبرا بین که چون همی نالد

هردم از همنشین ناهموار

145

بر زمین مست همچو من بنشین

تا سمایی شوی سنایی وار

متن شعر کپی شد.