غزل · وحشی
غزل ۳ - راندی ز نظر، چشم بلا دیده ما را...
1
راندی ز نظر، چشم بلا دیده ما را
این چشم کجا بود ز تو، دیده ما را
2
سنگی نفتد این طرف از گوشه آن بام
این بخت نباشد سر شوریده ما را
3
مردیم به آن چشمه حیوان که رساند
شرح عطش سینه تفسیده ما را
4
فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند
این عرصه شطرنج فرو چیده ما را
5
هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور
چشم دل از تیغ نترسیده ما را
6
ما شعله شوق تو به صد حیله نشاندیم
دامن مزن این آتش پوشیده ما را
7
ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند
خرسند کن از خود دل رنجیده ما را
8
با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی
پاشید نمک، جان خراشیده ما را